شب بوي شب
فراموشی پس از زخم، زخم پس از فراموشی...این همهی روزگار ما بود
چهارشنبه 24 مهر1387
من گم شدهام، مرا پيدا كن
نگران نگفتههاي مانده در راه نباش.اينجا كه آوازشان
ميدهم هيچ كس نيست. گفته بودم ميآيم از سفر تا تمام دوستت دارمهاي راه را به تو
بسپارم.گفته بودم از راه ميرسم و همه نذرهايم را يكجا تمام ميكنم و تن به گرماي
تنت ميدهم.
نميدانم كجاي اين همه آمدنم بود كه ميخواستم راهي
به آرزوهاي تو بيابم.فقط ميدانم راهها بس كه پيچ در پيچ بود، جايي ميان تپشهاي
مكررت گم شدم.نذرهايم نيمه تمام ماند و آمدنم ميان راه رسيدنم تمام شد.
من از اين گمگشتگي ميترسم.مرا پيدا كن.
نوشته شده توسط شب بو
در 10 قبل از ظهر | لینک ثابت
•
