نگرانام نباش. تو که بهتر از همه میدانی فروخوردن این بغضها، مثل نفس کشیدن است برای دلم...به همان اندازه ساده و بی اراده. آنچه سخت است، شنیدن صدای تو از راهی دور، پشت تمام خاطرات خاک گرفته است و دم بر نیاوردن آنچه گران است،بودن هنوزهء توست و من و نبودن راهی که از خانههایمان بگذرد. تا این قدمهای ناتمام جایی، حوالی بودن نفسهای تو تمام شود آنچه نفسگیر است، پیدا شدن من است از پس پیچهای راه نرسیدن. باید همان جای نمیدانم کجا میماندم...نمیدانم کدام قدم را اضافه برداشتم. باید قدمی کم کنم آنچه سخت است زمزمه نوای خاطرات بودن توست...عاشقه و پر احساسه...اشکاش مثل الماسه... باید قدمی کم کنم.دستم را بگیر...من پیدا شدهام. تو بیا و گم کن مرا.
+نوشته شده در جمعه 1 خرداد1388ساعت7 بعد از ظهرتوسط شب بو |
|