تبليغاتX
گل شب بو

گل شب بو

فراموشی پس از زخم، زخم پس از فراموشی...این همه‌ی روزگار ما بود

خیال نمی‌کنم. رویا نمی‌بافم. باشد. گلایه هم نمی‌کنم. همین جای نمی‌دانم به کجا نرسیده می‌ایستم و فقط تماشایت می‌کنم. این هم غنیمتی است

+نوشته شده در یکشنبه 22 دی1387ساعت1 بعد از ظهرتوسط شب بو | |

عاشقیت من به تو تمامی ندارد...چیزی ست...حسی در جریان...که می رود لحظه به لحظه. من هر لحظه به تو آنگونه عاشقم که لحظه قبل چیزی کم داشت و از لحظه بعد چیزی کم دارد.

+نوشته شده در دوشنبه 16 دی1387ساعت10 قبل از ظهرتوسط شب بو | |

دور و دیر به نظرم می آید زندگی به شیوه عادت. عادت مردمان از یاد رفته ای که تنها تکرار دمادم نفس هایشان است، نماد زنده بودنشان؛ با عادت های ساده ای چون لبخند زدنی، گلایه ای، دوست داشتنی...و غرق شدنی در مسیر هر روزه.

مردمان سرزمینم به عادت هایی ساییده و فرسوده اسیر شده اند. کسی نیست بی دلیل لبخندی بزند...گاهی بغضی کند از سر دردی کوچک...گلایه ای کند از سر مهر...یا دوست بدارد از سر بی نیازی.

مردمان از دست رفته من، لبخند می زنند به حساب باز شدن راهی...بغض می کنند به نمایش مظلومیتی...گلایه می کنند از سر توقعی...دوست می دارند از سر منطقی...مردمان بیچاره من...مردمان فراموش شده من...دلم می گیرد برای زندگی از یاد رفته تان...دلم می گیرد.

+نوشته شده در یکشنبه 15 دی1387ساعت10 قبل از ظهرتوسط شب بو | |

کش می دهم. بازی می کنم با این دقیقه ها...انتظار نمی کشم. انتظار برای وقت هایی است که قرار است تمام شود...روزی...جایی...دیر شاید. اما تمام می شود. اما این دقیقه ها را تمامی نیست...من کش می دهم زمان را...کش می دهم. من قرار نیست برسم.هیچ زمانی، منتظر رسیدن من نیست. هیچ جایی، برای تمام شدن آمدنم آغوش باز نکرده. هیچ کسی نیست تا نشانه رومش تا برسم و تمام کنم جدایی را.هیچ دوست داشتنی نیست که به سرانجام برسد...خب اما دوست داشتن های من اینگونه است: دوست بدار، بگذار و بگذر!...

کش می دهم زمان را...اگر نمی توانم انتظار بکشم...فقط می توانم دوستت داشته باشم،بگذارمت و بگذرم...


+نوشته شده در جمعه 13 دی1387ساعت3 بعد از ظهرتوسط شب بو | |

نابینای من بود شیرینی زندگی. نابینای جوانی ام. نابینای منی که بودم...هر چند نیمه تمام.کسی عصایی به زندگی من ببخشد. کسی دست زندگی ام را بگیرد...این راه ناصاف است، پر پیچ و خم. کسی به زندگی بگوید، می تواند با دست هایش مرا بخواند...به خط بریل آفریده اندم؛ دستانش از روی انحنای تنم که بگذرد...از پیچ و تاب موهایم...از مژه های آویخته ام...حرف های مگوی ام را می خواند...یا نه فقط اندکی در ارتعاش صدایم مکث کند...اندکی در گرمی نفس هایم...

کسی دست زندگی مرا بگیرد...

+نوشته شده در پنجشنبه 12 دی1387ساعت5 بعد از ظهرتوسط شب بو | |

برای روزهای خالی هم باید فکری کرد.باید کنجی داشت. باید کمی نرم کنار کشید و کلمات را یکی یکی، دانه به دانه...روی بند دل پهن کرد...کمی نگاهشان کرد. کمی خواندشان...به آواز. باید کمی دلجویی کرد از کلمات...از دوستت دارم های گمشده...از تنهایی های تنها مانده...از سکوت های حرام شده...

برای روزهای خالی، باید بتوان زندگی کرد...

تنها. با کلمات...چرا که هیچ چیز جز کلمات جاودانه نیست...هیچ چیز جز کلمات همیشه در کنار دل مان نمی ماند. بفهم...این را برای روزهای خالی بفهم...

+نوشته شده در پنجشنبه 12 دی1387ساعت2 بعد از ظهرتوسط شب بو | |