تبليغاتX
گل شب بو

گل شب بو

فراموشی پس از زخم، زخم پس از فراموشی...این همه‌ی روزگار ما بود

نگران نگفته‌هاي مانده در راه نباش.اينجا كه آوازشان مي‌دهم هيچ كس نيست. گفته بودم مي‌آيم از سفر تا تمام دوستت دارم‌هاي راه را به تو بسپارم.گفته بودم از راه مي‌رسم و همه نذرهايم را يكجا تمام مي‌كنم و تن به گرماي تنت مي‌دهم.

نمي‌دانم كجاي اين همه آمدنم بود كه مي‌خواستم راهي به آرزوهاي تو بيابم.فقط مي‌دانم راه‌ها بس كه پيچ در پيچ بود، جايي ميان تپش‌هاي مكررت گم شدم.نذرهايم نيمه تمام ماند و آمدنم ميان راه رسيدنم تمام شد.

من از اين گمگشتگي مي‌ترسم.مرا پيدا كن.

+نوشته شده در چهارشنبه 24 مهر1387ساعت10 قبل از ظهرتوسط شب بو | |

گفته بودي از مردمان قبيله بي چتري؛ گمان كردم مرد باراني.ايستادم و ديدم تنها مشتي خاكي.چتر بغض بر چشم كشيدم و رفتم.جاده مرا گم كرد...حالا كه برگشته‌ام، به جاي حرف‌هاي هميشگي برايت كمي مدارا آورده‌ام با اندكي نوازش، از نمي‌دانم كجاي دوست داشتني كه پشت پيچ‌هاي به راه نرسيده ماند.

+نوشته شده در شنبه 13 مهر1387ساعت2 بعد از ظهرتوسط شب بو | |