نمیخواهم باور کنی.حالا دیگر دیر است برای دوختن چشمان رفته به راه تو و دستان مانده به جاده من.دیر است برای شفای نور و مرهم گفتوگو.من بیسوال میمانم، تو هم که همیشه بیجواب بودی.
هوای رفتن را در شیشهای در بسته کنار پنجره میگذارم، بردار.کمی هم لبخند رنگ و رو رفته پیچیدهام لای دستمال روی بند است، مال تو.کنار میز چند کاغذ سپید است، مبادا کلمه بگذاری رویش! بگذارشان در گنجه...کلید پیش توست.اگر از پشت پرده صدایی آمد، نترس!...زمزمهها در کاسه آبی آنجاست.
همیشهها هم روزی تمام میشوند.همیشه این رفتن بود که مرا به میرساند، این روزها اما...
+نوشته شده در جمعه 15 شهریور1387ساعت9 بعد از ظهرتوسط شب بو |
|