رفتنت را تمام کن تا من تمام نشده ام.چقدر این راه رفتن را می روی و بس نمی کنی!من در آستانه فصل رسیدنت به شاخه ها روبان می بندم...سبز...قرمز...آبی. می دانم تو با این دخیل ها نمی آیی.من اینجا برای دل ساده باد بهانه بازیگوشی می تراشم. زیر درخت روبان هایم می نشینم و راه زمان را می بندم تا تو به راه آمدن بیایی... گوش کن !...اینجا کسی هنوز زمزمه باران و ماه می گوید.
+نوشته شده در یکشنبه 2 تیر1387ساعت5 بعد از ظهرتوسط شب بو |
|