شنبه 28 اردیبهشت1387
به رویم نیار
رفته بودم جایی میان راههای نیامده بمانم و فراموش کنم این تو بودی که چسبیده بودی به راههای بی ته دنیا و کفشهایت نذر نرسیدن داشت همیشه.رفتم...ماندم...کندم و برگشتم.میدانی که درها باز میشوند تا بسته شوند...بسته میشوند تا باز شوند.رفتهها میروند تا بازگردند و آمدهها میآیند تا بروند.دست من و تو نیست که دایم یادآوریام میکنی ذکر باران بگویم که عشق بیاید و بماند یا من بروم و نیایم!
گیرم من جاده نگاه من به خاکی زد...گیرم تو نفهمیدی بغض من کجای این آوار ناگهانی خاطرات مکث کرد...گیرم من تو را نفهمیدم و تو مرا....ما که طعم رنگ بنفش را در مه شبانگاهی شبهای زمستانی خوب میشناسیم.
همین کافی است تا به روی من نیاوری دیوار من این نیست که شبها رو به آن میخوابم و با نگاهم هر روز یادگاری لای جرزهایش می نویسم.
همین کافی است تا به روی تو نیاورم مجالی برای حضورت نیست...
