دست می کشم روی خیال نازک بودن با تو...واژه ها چروکیده می شوند و من میان چین و شکن ها ، دنبال کلمه های کهنه ام می گردم : دوستت...عزیزم...عاشقم...دل...دارم...تنگ ناامید که شوم از پیدا کردن عاشقانه های با تو بودن ، پیچ می پیچد و من با پیچ گرد خودم تاب می خورم. چشم می بندم...تار خاطره را می گیرم و به پود دلم می بافم . حالا نوک انگشتان کوچک من ، تاب خورده میان خیسی هیجان و داغی بی تابی روی پوست نرم تو کشیده می شود و پود دلم پاره می شود . ...من با تار تنهای خاطره بدون پود دلم ، چه کنم ؟
+نوشته شده در شنبه 26 آبان1386ساعت1 قبل از ظهرتوسط شب بو |
|