شب بوي شب
فراموشی پس از زخم، زخم پس از فراموشی...این همهی روزگار ما بود
چهارشنبه 25 مهر1386
نذر شبانه
راهی از چشم های خیسم تا محرم ترین ساعت ماه هست که هر شب بی شتاب از آن می گذرم . سر هر پیچ شمعی روشن می کنم و تمام وقت هایی که ندارم را نذر پیدا شدن خواب های گم شده ام می کنم .
می دانم...،خوب می دانم همیشه که قرار نیست پنجره رو به دنیا باز شود...می دانم جهان همیشه به روشنی حرف های ما نیست...می دانم این راه ها به زمین چسبیده اند...
اما محض آن همه ذکر " دوستت دارم " و زمزمه " ماه...باران " ، همه رفتن را در جاده های بی آمدن خلاصه نکن ! مگر نه اینکه می گفتی دنبال چند قدم زیر نور ماه می گردی ؟
می دانم...،خوب می دانم همیشه که قرار نیست پنجره رو به دنیا باز شود...می دانم جهان همیشه به روشنی حرف های ما نیست...می دانم این راه ها به زمین چسبیده اند...
اما محض آن همه ذکر " دوستت دارم " و زمزمه " ماه...باران " ، همه رفتن را در جاده های بی آمدن خلاصه نکن ! مگر نه اینکه می گفتی دنبال چند قدم زیر نور ماه می گردی ؟
نوشته شده توسط شب بو
در 11 بعد از ظهر | لینک ثابت
•
دوشنبه 16 مهر1386
مداد رنگی
مداد رنگی هایم را با تو قسمت می کنم تا سفید ها را رنگی کنیم . آبی برای خیال تو ، قرمز برای قلب من . صورتی برای نرمی تن تو ، سورمه ای برای آسمان شب من . سبز برای روییدن حس تو ، بنفش برای سردی دست من . زرد برای درخشش چشم تو ، قهوه ای برای لحظه های من...
مانده سیاه و سپید ! سیاه را تو بردار برای نه گفتن هایت ، سفید را من برای نوشتن هایم ! حالا بخوان...
مانده سیاه و سپید ! سیاه را تو بردار برای نه گفتن هایت ، سفید را من برای نوشتن هایم ! حالا بخوان...
نوشته شده توسط شب بو
در 9 بعد از ظهر | لینک ثابت
•
یکشنبه 15 مهر1386
بوسه
واژه جدایی را از تمام روزهایم خط می زنم و چشم بسته در این تاریکی غرق شده در رویا ، دنبال لبت می گردم...تا به تو بسپارم جان به لب رسیده ام را.
همین جای رفتن می مانم و در بوی خاک نم زده ، دم می زنم و دل می بندم به آوارگی قلب ساده ام . اگر کرم ابریشم بودم ، پس از این همه دم زدن در این پیله تنهایی...امروز باید پروانه ای می شدم برای غافلگیر کردن آسمان.
اما نه ! امشب فراموشی آسمان را غافلگیر کرده...امشب باران می بارد.
همین جای رفتن می مانم و در بوی خاک نم زده ، دم می زنم و دل می بندم به آوارگی قلب ساده ام . اگر کرم ابریشم بودم ، پس از این همه دم زدن در این پیله تنهایی...امروز باید پروانه ای می شدم برای غافلگیر کردن آسمان.
اما نه ! امشب فراموشی آسمان را غافلگیر کرده...امشب باران می بارد.
نوشته شده توسط شب بو
در 10 بعد از ظهر | لینک ثابت
•
یکشنبه 8 مهر1386
حالا باز...
گفته بودم . بارها همین جای نمی دانم کجا ، گفته بودم من می مانم و عاشقی را تمام می کنم . حالا تو باز بگو باد به هر سو که می خواهد بوزد . حالا من باز هر شب کنار ماه و چتر و سکوت ، ذکر دوستت دارم بگویم...آهسته و پیوسته . حالا تو باز بگو گره های باد باز نشدنی است . حالا من باز در تب شالیزار مهتاب زده موی باد به بند دل ببافم . حالا تو باز بهانه شهر کلافه و روز نیامده را بگیر . حالا من باز تمرین بلاتکلیفی و آفتاب نشینی می کنم . حالا تو باز بگو نمی آیم . حالا باز من چمدان ببندم که می آیم ...
راست می گفت : گاهی چه فرقی می کند علف تلخ را بکنی یا ساقه ترد سبز را ؟ پرده های کشیده شده ، پشت به بهار ایستاده اند...
حالا باز تو...حالا باز من...
راست می گفت : گاهی چه فرقی می کند علف تلخ را بکنی یا ساقه ترد سبز را ؟ پرده های کشیده شده ، پشت به بهار ایستاده اند...
حالا باز تو...حالا باز من...
نوشته شده توسط شب بو
در 9 بعد از ظهر | لینک ثابت
•
جمعه 6 مهر1386
فالش می خوانم
همین جای رفتن ، می مانم و آهسته آهسته زمزمه می بافم و به دست باد می دهم . باد به باد گره می زنم تا به خیسی تن تو برسم .
آواز سر نمی دهم دوستت دارم هایم را تا باز بگویی فالش می خوانم . دورتر از این بی کجایی می نشینم و آرام آرام زمزمه می کنم .
تو هم بیا و وقت هایی که نداری ، یک شب ، گره از باد بگشا...من کنار آخرین گره ، خیس نشسته ام.
آواز سر نمی دهم دوستت دارم هایم را تا باز بگویی فالش می خوانم . دورتر از این بی کجایی می نشینم و آرام آرام زمزمه می کنم .
تو هم بیا و وقت هایی که نداری ، یک شب ، گره از باد بگشا...من کنار آخرین گره ، خیس نشسته ام.
نوشته شده توسط شب بو
در 10 بعد از ظهر | لینک ثابت
•
پنجشنبه 5 مهر1386
بهانه
گفتی بیا و کمی دور تر از من راه برو . و من دور شدم . حالا میان اینهمه پیچ و خم که نمی پیچد ، نگران مهتابی شب های توام که بی چراغ به خانه می روی .
چشم می بندم و زیر خیسی حرف های نگفته ام ، ذکر کهنه دوستت دارم ها را گرد می گیرم و پشت بهانه ها پنهان می کنمشان . تو که نباشی ، بهانه می تواند مرا به تو برساند...تو که پشت شهر پر از بهانه گم شدی . کاش باور می کردی من می توانم تمام بهانه هایت را بگیرم تا سوسوی ستاره ها پشت ابر بارانی نماند .
گفتی بیا و کمی دور تر از من راه برو...و من...بیا و بهانه هایت را به من بده .
چشم می بندم و زیر خیسی حرف های نگفته ام ، ذکر کهنه دوستت دارم ها را گرد می گیرم و پشت بهانه ها پنهان می کنمشان . تو که نباشی ، بهانه می تواند مرا به تو برساند...تو که پشت شهر پر از بهانه گم شدی . کاش باور می کردی من می توانم تمام بهانه هایت را بگیرم تا سوسوی ستاره ها پشت ابر بارانی نماند .
گفتی بیا و کمی دور تر از من راه برو...و من...بیا و بهانه هایت را به من بده .
نوشته شده توسط شب بو
در 5 بعد از ظهر | لینک ثابت
•
