تبليغاتX
شب بوي شب

پنجشنبه 29 شهریور1386

آبی آسمان

تو از رفتن من شروع کن . همیشه این رفتن است که مرا به تو می رساند . خوب که فکر می کنم می بینم این من بودم که به آبی آسمان اعتماد کردم...حالا هر چقدر هم بدون چتر زیر این باران بی امان بمانم فقط می توانم بگویم باران زیباست ! باید به سرمایش بخندم و چشم بر خیسی همیشگی اش در راه دور و ناتمام ببندم .
می دانم تو نمی دانی بی سرپناه ماندن زیر باران چه حسی دارد ، تو عادت کرده ای فقط گاهی در لطافت عصرهای پاییزی و شب های بهاری کمی نم شوی . نم شوی و وقتی تازه شدی برگردی زیر سقف. یا که با چتر سیاهت راه باریک کنار رودخانه طغیان کرده را قدم بزنی و از روی پل به کف روی آب گل آلود نگاه کنی...به خانه بروی و چای داغ بخوری و روبروی آتش دست هایت را گرم کنی...
اما اینجا عزیز دلم...اینجا تقاص عشق را تا بی نهایت می دهند . نباید به آبی آسمان  اعتماد می کردم.

نوشته شده توسط شب بو در 10 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •