شب بوي شب
فراموشی پس از زخم، زخم پس از فراموشی...این همهی روزگار ما بود
یکشنبه 21 مرداد1386
صفر تو
حالا بشمار ! نفس های این دوست داشتن به شماره افتاده . نگران فرصتش نباش...تو بشمار ! شمارش معکوس ، از هر شماره ای که خواستی...من اینجا کنار آخرین پیچ منتظر صفر تو می مانم .
حالا بشمار ! نگران این همه حرف منتظر مجال نباش . من اینجا کنار آخرین پیچ به انتظار صفر تو ، حرف هایم را آرام آرام هجی می کنم . گیرم حرف هایم تمام نشود !
حالا بشمار ! منتظر رسیدن ابرها نمان . تو که بهتر از من می دانی : هیچ آسمان صافی دلیل نباریدن باران نیست . من اینجا کنار آخرین پیچ به انتظار صفر تو ، زمزمه هایم را ناتمام می گذارم تا از آبی تنهای آسمان طلب باران کنم .
این همه باران آمد و زمزمه تمام شد و پیچ پیچید...صفر تو نیامد ! از کجا شمردن را آغاز کرده ای ؟
حالا بشمار ! نگران این همه حرف منتظر مجال نباش . من اینجا کنار آخرین پیچ به انتظار صفر تو ، حرف هایم را آرام آرام هجی می کنم . گیرم حرف هایم تمام نشود !
حالا بشمار ! منتظر رسیدن ابرها نمان . تو که بهتر از من می دانی : هیچ آسمان صافی دلیل نباریدن باران نیست . من اینجا کنار آخرین پیچ به انتظار صفر تو ، زمزمه هایم را ناتمام می گذارم تا از آبی تنهای آسمان طلب باران کنم .
این همه باران آمد و زمزمه تمام شد و پیچ پیچید...صفر تو نیامد ! از کجا شمردن را آغاز کرده ای ؟
نوشته شده توسط شب بو
در 10 بعد از ظهر | لینک ثابت
•
پنجشنبه 11 مرداد1386
بادبادک
نترس از آوار آرزوهای نرسیده و عشق به دست نیامده...من ساده می گذرم ...از دستم دادی .
از تو که بگذرم...می دانم هنوز هم می توان با مشتی نخ و کمی کاغذ به خورشید رسید...از تو که بگذرم باید به فکر ساختن یک بادبادک باشم...
نوشته شده توسط شب بو
در 3 بعد از ظهر | لینک ثابت
•
