تو هی می خندیدی و من هربار خنده ات را به پای غربت لهجه ات می گذاشتم . نه...تو را چرا ملامت کنم ؟چشمان من بودند که تو را ندیده به انتها رسیده بودند .
تو هی نگاه می کردی و من هر بار نگاهت را به پای حرف های نگفته ات می گذاشتم . نه...تو را چرا ملامت کنم ؟گوش های من بودند که حرف هایت را نشنیده می خواند .
حالا که از تمام دورهای ناپیدایی که دل به آمدنش بسته بودم چیزی جزمنظره رو به دیوار خواب هایم نمانده ، حالا که نه چشم هایم رویای خیس می بینند و نه گوش هایم چتر سکوت بر می چینند ، برای گم کردن فاصله ها باید سرزنشم را کجا آوار کنم ؟
شما که جایی برای دلتنگی هایم به من ندادید...لااقل جایی برای سرزنش های آواره ام بدهید .
+نوشته شده در یکشنبه 10 تیر1386ساعت8 بعد از ظهرتوسط شب بو |
|