دوباره برمی گردم تا پنجره را باز کنم ! تنها همنشین این اتاق خلوت پرده خاک گرفته ای ست که از بس به کوچه بی رهگذر خیره مانده ، چشمانش سو ندارد ! مرا نمی شناسد... بغلش می کنم ، بوی خاک می دهد...بوی کهنگی خاطرات دیروز ! پنجره را رو به هوای تازه باز می کنم ! اما اینجا هوایی نیست ! حواسم را جا گذاشته ام پشت راهی که مرا رسانده اینجا ! یادم نبود هوا را از من گرفتی ...یادت هست ؟ هوا را گرفتی که لبخندم را بر من ببخشی ! آیینه صبح که مرا یاداوری کرد ، گفت آن را شبانه ربوده ای...حالا اینجا نه هواست...نه خنده من ! خوب می دانم هوا را می توانی برگردانی...اما لبخندم را نه ! غصه اش را نخور...بخشیدمش به خودت...نه هوا را می خواهم...نه لبخندم را... بگذریم...عادت کرده ام حتی اگر هوا نباشد و لبم لبخندش را گم کرده باشد هم ، وقتی به چشمانت نگاه می کنم ، نفس عمیقی بکشم و با لبخند بگویم حالت چطور است ؟!
+نوشته شده در جمعه 25 خرداد1386ساعت9 بعد از ظهرتوسط شب بو |
|