تبليغاتX
شب بوي شب

چهارشنبه 19 اردیبهشت1386

اهلی نشدی !

تکه هایت را جمعه می کنم .تو میان پرهیزهای عاشقانه ام جا مانده ای !
دورترین جاده ها را بیدار می کنم و قدم هایم را به هم گره می زنم تا راه آمده را بازگردم...شاید تو هنوز آنجایی !....پشت آن بوسه کرخت مانده ای ! یا شاید میان بازی انگشتانمان ، سُر خورده ای ! شاید هم هنوز بین آغوشمان خوابیده ای !
اما نه...نه جا مانده ای ، نه گم شده ای...نه خوابی ! من فقط هنوز باور نکرده ام تو اهلی نشده ای! همین.
نوشته شده توسط شب بو در 10 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 10 اردیبهشت1386

دل کوک

برای کسی نمی نویسم . حالا دیگر آنقدر این قهوه ی مانده تلخ شده ، که فقط به مزاج خودم بسازد و بس !
کوک می زنم،یکی زیر، یکی رو ! نه ، اینجا دلی نشکسته ! فقط آنقدر انگشت چرخاندم تا ته دلم را ببینم که پاره شده. وگرنه اوضاع مرتب است.
چشم هایم را شسته ام و به درخت آویزان کرده ام تا خشک شود . دست هایم تازه از بی حسی خارج شده و می تواند لطافت ماه را از پشت شیشه لمس کند.
یک جفت کفش نو خریده ام ، برای همین نگران پاهایم نیستم...گفته بودم این جاده ها تمامی ندارد.
حالا فقط کمی مانده تا دل پاره ام را کوک بزنم . دلم که کوک شد...راه می افتم.

نوشته شده توسط شب بو در 10 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •