تبليغاتX
گل شب بو

گل شب بو

فراموشی پس از زخم، زخم پس از فراموشی...این همه‌ی روزگار ما بود

نرم نرمک می رسد اینک بهار...خوش به حال سبزه ها !

+نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1385ساعت6 بعد از ظهرتوسط شب بو | |

کسی نیست ، با خودم حرف می زنم !
راست می گویند در هر خانه ای همیشه کلید گمشده ای هست . در خانه من ، کلید اتاق بی تو بودن گم شده...! باشد ! اخم نکن ! از این حرف ها می گذرم.
با بهار از سفر می آیم و برای تو بوسه های بدهکار ، سوغاتی می آورم . تو هم یادت باشد وقت برگشتن ، چمدانم را پر از خداحافظی کنی تا روزهای تنهایی با اشتباه یک باور ساده به دوستت دارم های بی جان تو پناه نبرم . اخم نکن !باشد...گلایه نمی کنم.
اینجا آفتاب را باد می برد و خواب های خیس مرا ، خیال تو ! که نمی دانم کجای نفس کشیدن هایت مرا به خاطر می آوری . عزیزم دل نگران به هم بافتن کلمات برای گفتن " دوستت دارم " ها و " به یادت هستم " ها نباش . اخم هم نکن...خواستم برایت بنویسم انقدر از این همه عشق خیالی خسته ام که سوالی برای پرسیدن ندارم...حالا...بعد این همه نوشتن من و خواندن تو ، بگو بدانم حالت خوب است ؟

+نوشته شده در شنبه 19 اسفند1385ساعت9 بعد از ظهرتوسط شب بو | |

من که سنگین از هزار مگوی گریه ام و آسمان هم که دست از عطر آفتاب شسته است ، تو که از خواب بی چراغ خانه نمی ترسی چرا تمامش نمی کنی؟
من که بی راه رفته ، گم شدم و زمین هم که رو از بیداری آسمان برده است ، تو که اهل سرزمین دوری چرا آواز های گمشده را از بر نمی کنی؟
بیا ! سهم من از تمام دوست داشتن ها برای تو...بیا و از این اشتباه ساده ، بگذر !
آفتاب را به آسمان و آواز های گمشده را به جاده برگردان.برای من همین لحظه های تمام شده هم بماند ، بس است.

+نوشته شده در چهارشنبه 9 اسفند1385ساعت2 قبل از ظهرتوسط شب بو | |

نرفته به انتهای خواب ، به سوی رویای تو بر می گردم و دریچه را رو به سپیده دم بیدار می کنم.تقویم ورق می خورد و من تحمل پنهانم را از سر می گیرم تا برای تو از نو هجی کنم تحمل تنهایی مرا باد برد. مگر ما مقابل کدام کتاب بی معجزه ایستاده ایم که باور نمی کنی خسته ام از این خواب های طولانی بی انتها !

+نوشته شده در شنبه 5 اسفند1385ساعت11 بعد از ظهرتوسط شب بو | |

عزیزم من کوک نیستم تا برای تیله بازی باران در این شب فراموش شده ، آفتاب را خبر کنم.
...دستان من که در دستان تو گرم است ! بگذار این ابر دلتنگ هر چه می خواهد ببارد.

+نوشته شده در چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت11 بعد از ظهرتوسط شب بو | |


بی هر ایمانی و بی هر امیدی چهره به باد می دهم و از قبیله بی چتر شما می روم ، می دانم که جاده ها همیشه باز می گردند اما وقتی دوباره از جاده های همیشه رفتن و باز آمدن به سوی شهر بی دیوار و آسمانتان بازگشتم ، دیگر برای من نقاب بر چشمان نامهربانتان نزنید و از تکرار همیشه دوستت دارم ها و دلتنگ بودن ها نگویید !
من کتاب دل و چشمان شما را از برم...آسمان و ریسمان برای شما ! من ، تنها ، یک فراموشی ساده می خواهم.

* این یکی از پست های قدیمیه که ۹ آبان سال ۸۴ نوشتم...دوسش دارم...

+نوشته شده در چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت1 قبل از ظهرتوسط شب بو | |