تبليغاتX
شب بوي شب

دوشنبه 30 بهمن1385

مرور آفتاب

برای راحله خوبم ! دوست بی راه رفتن ها و بی چرا آمدن های من....

من مجبور به باور بی دلیل این دقیقه ام که تو بی مرور روزهای آفتابی ، پیشواز ابری عقیم در آسمان دلتنگی ات رفته ای...با چتری از امید و شکوفه های تشنه.
می دانم که تو باران ها را به پیاله های شکسته بخشیدی و آفتاب را به جزامیان تنها...اما عزیز بیقرار من ! اعتصاب عقربه ها ، زمان را از حرکت باز نمی دارد...روزهای آفتابی را مرور کن.
به قول فروغ ، خودت و خودم...فراموش نکنیم ، پشت این پنجره یک نامعلوم/ نگران من

نوشته شده توسط شب بو در 0 قبل از ظهر |  لینک ثابت  

چهارشنبه 25 بهمن1385

بی خاطره


آهسته از متن تاریکی می گذرم و کناره شب ، شمعی روشن می کنم...برای کوچ ساده خاطراتم.
شمع که تمام می شود...به احترام باران بدون چتر می روم و به احترام عشق ، بی خاطره ! شاید بتوانم خیس از نگاهت ، بی دلشکستگی به رویت لبخند بزنم.
نوشته شده توسط شب بو در 9 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 21 بهمن1385

حکایت

کنار جاده های بی آمدن نشسته ام تا در نمی دانم کجای چشم انتظاری ، تو بیایی و بگویی...برایت کمی آفتاب نتابیده آورده ام ...دلتنگی هایت را روی طناب آخرین حرف گمشده پهن کن !
فراموشم شده وقتی پنجره ی رو به رفتن را باز کردی ...باد تمام آمدن هایت را با خود برد !
...این است حکایت عشق بی قاف و شین و نقطه من !
فراموشم شده ...تو که عاشق نبودی !

نوشته شده توسط شب بو در 1 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 12 بهمن1385

یادت باشد

 
ایستاده ام تا زمان لنگ لنگان از برابرم بگذرد تا در نمی دانم کجای خاطره هایی که رنگ حسرت به خود می گیرند ، ماندگار شوم . فقط یادت باشد وقت رفتنت و ماندنم ، اشک هایم را بیاور ، لبخند هایم را پس بده و عشقم را بازگردان.

نوشته شده توسط شب بو در 8 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 11 بهمن1385

آ ر ا م


یک نفر اینجا
آ ر ا م
        آ ر ا م
می میرد
چه اهمیتی دارد...

یک نفر اینجا دلش گرفته
آ ر ا م
        آ ر ا م
خفه می شود
چه اهمیتی دارد...

نوشته شده توسط شب بو در 6 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 11 بهمن1385

فراموشی آفتاب

من که گفته بودم همین جای نمی دانم کجا می مانم ! اگر ماندگاری ، لب طاقچه عادت بنشین...اگر نه ، بگو تا من پنجره رو به رفتن را باز بگذارم.
من که گفته بودم دلم فقط پی چند قدم زیر نور ماه می گردد ! اگر از ماه نمی ترسی چتر آفتابی ات را ببند...اگر نه ، بگو تا من آفتاب را به آسمانم کوک بزنم.
من که گفته بودم...
تو هیچ نگفتی و حالا من در فراموشی آفتاب ، پشت پنجره های بسته تنها مانده ام.
نوشته شده توسط شب بو در 0 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه 6 بهمن1385

خاطره

به یاد آن روز گرم تابستان...

...در مکث ناگهان من ، ما با هم یکی شدیم ، خیس از اشتیاق پر طلاطم نگاهی که دنبال گرهی می گشت... من در خیال غوطه خوردن در موج مهتابی که در آبی آسمان گم می شد ، تو در خیال افتادن در سراشیبی تند رو به رویای ماه !
حالا...نه تو به رویای ماه رسیدی ، نه من به آبی آسمان . از خیسی آن روز گرم پر اشتیاق برای من دلتنگی "ما " شدن ماند و برای تو حسرت !
من بی آنکه زندگی ترک بردارد باور کردم تو هیچ وقت عاشق نمی شوی ! و تو بی آنکه بدانی همیشه قدم هایی برای برداشتن هست از عشقم گذشتی !
حالا جاده های بلاتکلیف مرا دور می زنند و از تو می گذرند...

نوشته شده توسط شب بو در 9 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 3 بهمن1385

رستگاری

تا آفتاب روی ابر دراز می کشد ، قبل از اینکه خواب باران ببینم...کناره راه دنیا می نشینم و برای همه آب های مرده ، آمرزش می طلبم ! شاید مرداب ها رستگار شوند....

نوشته شده توسط شب بو در 8 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •