تبليغاتX
گل شب بو

گل شب بو

فراموشی پس از زخم، زخم پس از فراموشی...این همه‌ی روزگار ما بود

من که پشت سرت در امتداد خاک سرد ، کاسه ای اشک ریختم و ذکر باران گفتم ! پس تو کجای این سفر مانده ای ؟
...برگرد ! من قول می دهم دیگر به هیچ جای رفته و مانده برنگردم...قول می دهم وقتی نگاهم از نیمه مرطوب ماه به روی تو چرخید ، خیس نباشد.
...تو برگرد ! قول می دهم غربت لهجه ها را فراموش کنم و بغض را سایه نشین...قول می دهم دیر به خانه نرسم و هیچوقت نگویم پنجره اتاقم رو به دیوارهای همیشه باز می شود.
من که هنوز چیزی را به نام نخوانده ام...!! تو برگرد ، من قول می دهم حرف های هیچ کس نگفته را به دامنت بریزم.
...تو برگرد ! من قول می دهم برای سیر نگاه کردنت با چشم های باز بخوابم !
مامانی...تو برگرد ! من قول می دهم...

+نوشته شده در جمعه 29 دی1385ساعت9 بعد از ظهرتوسط شب بو | |

باز می گردم از میان مردمان بی چتر در خواب های خیس ؛ با حرف های کسی نگفته .

بگذار همین جای هیچ کس نیست بگویم از هیچ دستی گرما به دستم نمی رسد...
من خوب می دانم آینده به گذشته بدهکار نیست ، اما تکلیف دلتنگی های من چه می شود ؟
من خوب می دانم شب بلند است تا ماه ، اما تکلیف ماه نا تمام من چه می شود ؟

من که می دانم راه ها به گم شدگی های انگار همیشه می رود ، اما تکلیف راه های نرفته سفر من چه می شود ؟
من که می دانم غربت یعنی هر چه می خواهی باش ، اما تکلیف میل من به دوست داشتن چه
می شود ؟
غربت را از من بگیر و روانه راه نرفته ام کن ، شاید قدم هایم زیر نور ماه ، دلتنگی رویاهای خیسش را به رسم باران به خاک بسپارد و عاشق شود.
 

+نوشته شده در چهارشنبه 27 دی1385ساعت11 بعد از ظهرتوسط شب بو | |