سه شنبه 14 شهریور1385
مامانی
مامانی دلم واست تنگ شده...
مامانی من اینجا خیلی تنهام.من که از تو و سنگ سردت دورم...کاش می شد مطمئن باشم میای اینجا و نوشته هام رو می خونی.مامانی خیلی خسته ام...خیلی...مامانی...مامانی...
یکشنبه 12 شهریور1385
تخم مرغ
وقتی برای صبحانه تخم مرغ ها رو توی روغن داغ می شکنم
دلم برای خروس همسایه می سوزه که هر روز صبح بی تاب و چشم به راه روی دیوار می شینه و می خونه ! شاید همین تخم مرغ ، فرصت عاشقیت او بود...
جمعه 3 شهریور1385
گم شده
از کدام سال باید بهارم را بازپس گیرم؟...
از کدام عاشق ، عشقم را...
از کدام روزها ، آفتاب شادی ام را...
از کدام دفتر ، خاطرات شیرینم را...
از کدام دست ، گرمای وجودم را...
از کدام نگاه ، تصویر خندانم را...
از کدام قلب ، احساسم را...
از چه کسی باید زندگی ام را بازپس گیرم؟
زندگی ام را پس بده...عشقم را پس بده...
پنجشنبه 2 شهریور1385
پاک کن
دنبال یک پاک کن می گردم تا همه چیز را پاک کنم...
همه خاطراتم...همه زورد باوری هایم...همه آدم ها...
همه خانه ها...همه گورستان ها...
همه نوشته ها...نامه ها...همه کتاب ها...شعر ها...
همه دوستی ها...دلگیری ها...
همه غصه ها...همه کابوس ها...
همه تنهایی ها...همه عشق ها...
همه حرف ها...همه دوست داشتن ها...
همه رفتن ها و آمدن ها...
همه اعتماد کردن ها...همه خیانت ها...
همه این تخته سیاه لعنتی...همه من ! همه این زندگی...
دنبال یک پاک کن می گردم...
چهارشنبه 1 شهریور1385
بادبادک
از روی این تکه خاک رها شده
نوشتن از چند رشته نخ و کاغذ رنگی ، برای رسیدن به گیسوی طلایی خورشید
برای تو که خانه در آسمان داری خنده دار است . بخند !...
اما من به بادبادکی فکر می کنم که رو به رفتن های ناپیدا ، قلمرو آفتاب را فتح می کند.
خواب های بی ستاره ام بماند برای جاده های بی آمدن...