چهارشنبه 25 مرداد1385
برای من کافی است
نخی از جنس صبر و سوزنی از جنس سکوت برای من کافی است...تا آسمان شکسته را به زمین سخت بدوزم !
عقربه ای از جنس روز و کاغذی از جنس شب برای من کافی است...تا همه ی نیامدن هایت را بگذارم پای بی خیالی راه های نرسیده !
فقط انگشت دانه ای به من بده با فانوسی روشن...
سه شنبه 17 مرداد1385
کیفر
به خیسی چشمانم طعنه نزن !
من از ابتدای همان ناگهان که دیدمت رخت آفتابی به تن داشتم.
شاید تنها اشتباهم این بود که نمی دانستم...گناهکار هر که باشد ، کیفر آن مال من است !
چهارشنبه 11 مرداد1385
گورستان
هر روز واژه ها را می کشم و در کاغذ های کاهی خاک می کنم.
این روزها ، میزم گورستان کوچکی از واژه های مرده شده !
...سلام...دوستت...باران...آفتاب...گرم...ما...
دوشنبه 9 مرداد1385
جریمه
دفتر خیس مشقم را باد با خود برد...
هزار بار نوشته بودم : در چشمانت شنا می کنم و در دستانت می میرم .
جریمه های عاشقانه ام که تمام شد...چشمانت بسته بود و دستانت سرد !
یکشنبه 8 مرداد1385
کابوس
برای کشتن من ، نه کوه ، نه واژه...
اشاره خاموش نگاهی نا به هنگامم...بس !
برای مرده من ، نه اندوه آسمان و نه گور زمین...
تنها کابوس بی بوسه رفتن...بس !
جمعه 6 مرداد1385
تو خوابیدی بی آنکه من بخواهم
باد نفس می کشد و بوی تن هزاران نعش در دهانم طعم گس و تلخ می دهد...مزه مزه اش می کنم ! من حتی بوی تعفن تنت را هم می شناسم.کنار تو که خوابیده ای می نشینم...تو که رفتی...بی آنکه من بخواهم...تو که خواستی بی آن که من بخواهم...تو که خوابیدی بی آن که من بخوا...
بگو چند نفر پیش از رسیدن من روی دستان بزرگت پا گذاشتند ؟ پای چند نفر در گودی چشمانت فرو رفت؟چند نفر تنت را لگد مال کردند؟ دیر آمدم...ببخش.
قدم هایم مسافت را گم کرده بود.تو که خوب می دانی وقتی کوچه ها با چشمان هرزه تنت را می کاوند و سنگفرش خیابان ها قدم هایت را می بلعند...مسافت عین حماقت است.
تو که همه جا...حتی در شادی جشن ات مرا میهمان کردی...حالا این بار...اینجا...تنها رفتی بی آنکه حتی خوابم را تعبیر کنی؟!
باران می بارد و هی گونه های من و مزار تو را می شوید و من از تمام تو تنها نامت را میان سفره سیاه سنگ می بینم...
