تبليغاتX
گل شب بو

گل شب بو

فراموشی پس از زخم، زخم پس از فراموشی...این همه‌ی روزگار ما بود

جایی از گمشدن ها دنبال بهانه ای می گردم تا تمام راه های رفته و بازنگشته را کوک کنم و تو خواب بی تعبیرم را ساز می کنی...
چشمان خفته در گورت را باز کن و به من فرصتی بده برای حرف های ندیده ام و نگاه های نگفته ام ؛ به منی که چون دانه ای میان این همه خاشاک حرف و غبار سایه های خاکستری گم شدم و تنها تو فهمیدی چطور تکه ای از وجودم میان غذبت لهجه ها مچاله شد و ناتمام ماند.
چشمانت را باز کن و ببین آهسته از متن تاریکی ها می گذرم و پشت دروازه های شهر آفتاب می ایستم ، خیس از سادگی...و دستان بی سرنوشتم چون باد در موهای کودکان ، خاک را می کاود به امید نوازشی چون روزهای دور کودکی.
به من فرصتی بده...من تنها کمی آفتاب نتابیده می خواهم و مشتی خاک برای سبز کردن ناگفته های تلنبار شده. اما نه ! تنها چتری از نگاه مهربانت به من بده برای به صبح رساندن این یلدای سرد با باوری برای رفتنت !
مادربزرگ دلم برایت تنگ شده...به قول خودت ساده است ، من دلتنگم و باور نمی کنم برای من رفته باشی ! همین !

+نوشته شده در شنبه 13 خرداد1385ساعت11 بعد از ظهرتوسط شب بو | |

اینجا حتی وقتی هوا آفتابی ست باران می بارد...نمی دانم از آسمان خیس چشم های تو در خیالم است یا کولر آبی دم پنجره خرابه و هی آب می پاشه رو سر و صورتم !

+نوشته شده در دوشنبه 1 خرداد1385ساعت11 بعد از ظهرتوسط شب بو | |