جایی از گمشدن ها دنبال بهانه ای می گردم تا تمام راه های رفته و بازنگشته را کوک کنم و تو خواب بی تعبیرم را ساز می کنی... چشمان خفته در گورت را باز کن و به من فرصتی بده برای حرف های ندیده ام و نگاه های نگفته ام ؛ به منی که چون دانه ای میان این همه خاشاک حرف و غبار سایه های خاکستری گم شدم و تنها تو فهمیدی چطور تکه ای از وجودم میان غذبت لهجه ها مچاله شد و ناتمام ماند. چشمانت را باز کن و ببین آهسته از متن تاریکی ها می گذرم و پشت دروازه های شهر آفتاب می ایستم ، خیس از سادگی...و دستان بی سرنوشتم چون باد در موهای کودکان ، خاک را می کاود به امید نوازشی چون روزهای دور کودکی. به من فرصتی بده...من تنها کمی آفتاب نتابیده می خواهم و مشتی خاک برای سبز کردن ناگفته های تلنبار شده. اما نه ! تنها چتری از نگاه مهربانت به من بده برای به صبح رساندن این یلدای سرد با باوری برای رفتنت ! مادربزرگ دلم برایت تنگ شده...به قول خودت ساده است ، من دلتنگم و باور نمی کنم برای من رفته باشی ! همین !
+نوشته شده در شنبه 13 خرداد1385ساعت11 بعد از ظهرتوسط شب بو |
|