تبليغاتX
شب بوي شب

یکشنبه 24 اردیبهشت1385

بهانه

انگار همیشه من برای شما بهانه ای بودم برای رفتن...ماندن..نفس کشیدن...مردن ! پس کو بهانه من ؟
نوشته شده توسط شب بو در 9 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 9 اردیبهشت1385

آسمان شب

از دور که نگاه کنی ، من در قاب پنجره رو به آسمان به عکسی کهنه و قدیمی می مانم.نگاه می کنم به آسمان...هزاران ستاره در حال غرق شدن ته سیاهی شب هستند.از دور تقلایشان را می بینم...برای بیرون کشیدن خود از سیاهی !
ساعت ها می گذرد و ستاره ها غرق می شوند...حالا خوب که فکر می کنم ، می بینم ستاره ها هر شب و هر شب غرق می شوند و می میرند و دوباره غرق می شوند و می میرند و دوباره...اما هیچکس ، هیچوقت نمی فهمد این چشمک نیست که ستاره می زند...ستاره ها ، شب ها جان می کنند ! و ما چه لذتی می بریم از آسمان شب...
نوشته شده توسط شب بو در 9 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 3 اردیبهشت1385

مورچه

تا حالا شده برای اینکه یک مورچه رو آب نبره ، کفش هات رو پناهش کنی...بعد که آب رد شد و رفت ، پاهات رو برداری ببینی مورچه مرده؟!
...پاهات رو بردار ! من پناه نمی خوام.
نوشته شده توسط شب بو در 8 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •