تبليغاتX
شب بوي شب

سه شنبه 29 فروردین1385

سقوط

دارم سقوط می کنم...چقدر بلند ! چقدر طولانی ! دقیقه ها...ساعت ها...
حالا بین زمین و آسمون ، نه می تونم برگردم...نه می تونم بمیرم...نه می تونم نفس بکشم...
انگار همه وجودم خالی شده از هر چی که دارم...انگار یه ساعت شنی با یه یک کویر شن تو دلم داره سر و ته می شه...زمان رو اندازه می زنه...یک...دو...سه...چهار...پنج ...شش...هفت...
فقط باید منتظر باشم این سقوط تموم شه و زمین من رو ببلعه ! همین !

نوشته شده توسط شب بو در 11 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 21 فروردین1385

"کجا"ی من !

تویی که بی خاطره می آیی و بی خاطره می میری...گفته بودم زندگی ، حباب بی حوصله ای است که بازخوانی حسرت ها ویرانش می کند . دل از حومه یاد های خاک گرفته برگیر و برو ! مثل تمام رفتن های من ! نپرس کجا می روی ؟ ..."کجا"ی من جایی است که زیر چتر هایش باران می بارد و حرف های به خواب رفته را سبز می کند . تو هم "کجا"ی خود را پیدا کن .

نوشته شده توسط شب بو در 8 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 16 فروردین1385

هوای کودکی

چقدر دلم هوای روزهای گذشته کرده...

عشق تابستانی...بوسه پنهانی...وعده ما فردا...پای گوش ماهی ها...پشت خواب مرداب...باغ خیس از مهتاب...ته آواز من...تیله های روشن...دخترک بیا نترسیم...بیا دریا رو بدزدیم...نگو نه !

نوشته شده توسط شب بو در 10 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 15 فروردین1385

آبی

هست...نیست...هست...نیست...هست...نیست...هست...نیست...هست...نیست...
برگ سبز کوچولو با باد دست به یکی کرده ! چه باد بیاد...چه نیاد...چه برگه بیاد جلو چشمام چه نه...آسمون این روزا آبی ست ! آبی بهاری !
نوشته شده توسط شب بو در 0 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 9 فروردین1385

وفا

عشق است و آتش و خون...داغ است و درد دوری

کی می توان نگفتن...کی می توان صبوری....!

کی می توان نرفتن...گیرم پری نمانده

گیرم که سوختیم و خاکستری نمانده

با دوست عشق زیباست...با یار بی قراری

از دوست درد ماند و از یار یادگاری...

گفتی از روز سحر...گفتم از من مگذر

مجنون...لیلا...رفتی...بی بال و بی پر

اهورا ایمان

 

نوشته شده توسط شب بو در 11 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 6 فروردین1385

بایدی در کار نیست

گویی ما به هر چه که باید مجبوریم ! اما من مجبور نیستم بنویسم...هیچوقت مجبور نبوده ام.این جا تنها جایی است که هیچ بایدی در کار نیست.چقدر خوب است که مجبور نیستم بنویسم مثل تمام روزهایی که نوشتم...

نوشته شده توسط شب بو در 7 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •