تبليغاتX
شب بوي شب

یکشنبه 28 اسفند1384

دوست دارم

پنجره را باز می کنم...بوی تازه گی ! این بهار را دوست دارم.

نوشته شده توسط شب بو در 7 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 25 اسفند1384

کوچ

از خانه خانه دوست داشتنی ام کوچ کردم به اینجا.حالا اینجا خانه من است.همین !
نوشته شده توسط شب بو در 6 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 23 اسفند1384

بهار

پنجره رو به رفتن،پر از روزهای شکوفه است.دورترین جاده ها را بیدار می کنم و در نمی دانم کجای گمشدن به تعبیر خواب ساده ام می نشینم...خواب دیده ام بهار می آید و راه نرفته برای سفر می آورد.لحظه ای چشم از راه می گیرم،دورتر خاک پر از بنفشه بود و شاخه ها پر رنگ از سبزی اما کلاغ های سیاه کف حوض خالی به دنبال قطره ای...تنها قطره ای آب بودند...

نوشته شده توسط شب بو در 0 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 21 اسفند1384

کاش

کاش می فهميديم کشتن کنجشک ها کرکس ها را ادب نمی کند ، شايد ديگر برای تفريح پسرکان تير و کمان نمی ساختيم.
کاش می فهميديم بادبادک وقتی می تواند بالا رود که با باد مخالف روبرو شود ، شايد ديگر بر روزگار ناسازگار لعنت نمی فرستاديم.
کاش می فهميديم ...که چيز زيادی نمی فهميم !
نوشته شده توسط شب بو در 0 قبل از ظهر |  لینک ثابت