تبليغاتX
شب بوي شب

جمعه 27 آبان1384

نا تمام و ساده

از کنار يکديگر رد می شويم و تنها چيزی که در سال های دور باقی می ماند ، تنها ،‌خاطره ايست که مثل باد به جای باد ، هر کجا که می خواهد می رود...می وزد.شايد به همين دليل ساده است که از خودم چيزی برای گفتن...پنهان کردن...يا از دست دادن ندارم.
مانند دانه برفی که فقط يک بار درست در برابر چشمانت ،‌از بالا ،‌از ميان هزاران دانه برف آرام فرود می آيد و در انبوه سپيدی برف پوش زمين جايی ، می نشيند و گم می شود و تو ديگر آن را نخواهی يافت ، نخواهی ديد...همچون رهگذری که فقط يک لحظه از کنارت می گذرد و تو تا پايان دنيا ،‌ديگر او را نمی بينی و نخواهی دانست که او که بود.من هم يکی از همان رهگذرانم ! درست مثل تو !
همه ما از کنار يکديگر رد می شويم ، گاهی به سادگی...گاهی به مهربانی...گاهی دير و...گاهی ناتمام.
ناتمام از کنارم رد شويد و سنگ ها را از راهم جمع کنيد تا به سادگی از کنارتان رد شوم.
نوشته شده توسط شب بو در 0 قبل از ظهر |  لینک ثابت  

دوشنبه 23 آبان1384

فکر می کنیم

ما هميشه در « فکر کردن» زندگی می کنيم.
اما من...يک جای اين همه فکر کردن اشتباه آمده ام...راست گفت :
از همان اول راه هم انگار قرار نبود ، هيچ خانه ای به کفش هايم عادت کند !
نوشته شده توسط شب بو در 0 قبل از ظهر |  لینک ثابت  

پنجشنبه 12 آبان1384

تحمل کن

رو به آسمان چشم می بندم و خود را از هراس اين همه پاييدن که پايم را کجای فکر و ذهن اين همه آدم بی راه و بی دليل می گذارم ، رها می کنم.

باران...باران بر من می نشيند ، آرام...آرام و من چون دانه ای گمشده ميان اين همه خاشاک حرف و خانه های بلند ، سبز می شوم.

چشم باز می کنم ، تکه خاک زير پاهايم خشک است و تشنه باران و نگاه تو به من ! به احترام اين همه سادگی ، طراوت و خيسی ،اندکی تحمل کن و از من نخواه پا بر قطره های خفته بر خاک بگذارم.تحمل کن ،‌وقتی قطره ها بيدار شدند به تکه خاک زير پايم آب می دهم. 

نوشته شده توسط شب بو در 0 قبل از ظهر |  لینک ثابت  

دوشنبه 9 آبان1384

فراموشی ساده

از هر چه حرف هميشگی ، از کنار هر چه پنجره لبريز از عادت بی مکث ، از روبروی تمام نقاب های پر تملق ، از کنار هر چه تکرار هميشه...بادها مرا به آخرين حرف می برند.

بی هر ايمانی و بی هر اميدی چهره به باد می دهم و از قبيله بی چتر شما می روم ؛ می دانم که جاده ها هميشه بر می گردند اما وقتی دوباره از جاده های هميشه رفتن و باز آمدن به سوی شهر بی ديوار و آسمانتان بازگشتم ،‌ديگر برای من نقاب بر چشمان نامهربانتان نزنيد و از تکرار هميشه ناتمام دوستت دارم ها و دلتنگت بودن ها نگوييد ! من کتاب دل و چشمان شما را از برم...آسمان و ريسمان برای شما...من تنها يک فراموشی ساده می خواهم.

نوشته شده توسط شب بو در 0 قبل از ظهر |  لینک ثابت