تبليغاتX
گل شب بو

گل شب بو

فراموشی پس از زخم، زخم پس از فراموشی...این همه‌ی روزگار ما بود

آهسته از متن تاریکی ها می گذرم و پشت همان هزار پیچ همیشگی برای آسمان شمعی روشن می کنم و به جای همه شمع ها از پروانه های سوخته ، عذر می خواهم.بغض را می گذارم بماند دیر برود اما حرف را به باد می سپارم ؛ حرف من ، چون کاغذ مچاله ای در باد می دود و من در نمی دانم کجای این بی کجایی پر شتاب تنها میهمان نگاه شمع و ماه نا تمام ، سهم پرندگان را از آسمان شب کنار می گذارم.

وقت هایی که ندارم ، دست های بی روز و بی سرنوشتم را از این همه طلاطم روبرو ، رها می کنم تا دورترین جاده های بی شب و بی تمام ماه را بیدار کنم.

+نوشته شده در یکشنبه 24 مهر1384ساعت0 قبل از ظهرتوسط شب بو |

چاپلين از گريه ها گفت...ما خنديديم !
تارکوفسکی از پليدی و زشتی ها گفت...ما زيبا ديديم !
پيکاسو از حقيقت گفت...ما دروغش پنداشتيم !
پيامبران از زمين و زندگی در زمين گفتند...ما سخنانشان را در آسمان ها جستجو کرديم !
حرف زدن تو بهانه ای بود برای برای حرف های من و حرف های من بهانه برای سکوت تو !

+نوشته شده در چهارشنبه 20 مهر1384ساعت0 قبل از ظهرتوسط شب بو | |

اين روزها کارم نشستن پشت پنجره غبار گرفته ای است که حتی برای لحظه ای خورشيد به آن نمی نگرد. و من هر روز صبح ، حرف های باران خورده ام را روی بند پوسيده حياط بی رنگ پاييزی پهن می کنم ، اما حرف ها آنقدر خيس اند که آفتاب هم نمی تواند از رگ هايشان بگذرد...
کاش می شد صداهای روزمره را نشنيد...حرف های روزمره...
کاش می شد صدای سقوط درخشان برف را بشنوم...به جای کوبيده شدنشان زير پاها ،يا صدای افتادن برگ بی جان پاييزی پس از رقصی با شکوه در آغوش بی وفای باد بر زمين سرد...به جای خش خش پياده روی عصر! يا حتی صدايهجوم اشک به چشمان غم گرفته به جای هق هق !يا حتی صدای مهربانی به جای دوستت دارم گفتن ها...
تو يک صدا مهمانم کن !

+نوشته شده در پنجشنبه 14 مهر1384ساعت0 قبل از ظهرتوسط شب بو | |

 صدای راه های نرفته مرا به راه می خواند . من کفش به دست ايستاده ام تا زمان ، قرآن و کاسه ای آب با برگی سبز بياورد و مرا راهی کند...اما نه همان قرآن و برگ سبز کافی است ، نمی خواهم به اين همه خانه خاموش روبه رو باز گردم...بگذار ماندگار تو باشی و مسافر جاده های هميشه رفتن من!

+نوشته شده در دوشنبه 4 مهر1384ساعت0 قبل از ظهرتوسط شب بو |

ديروز...

باريک و بلند با وجودی از اشک،چشمانم را آيينه نگاه گرمش می کند.آرام می لرزد و با هر نفس اشکی فرو می ريزد.

ساده نگاهش می کنم و چهار فصل را به خاطر می آورم،بی حوصلگی تابستان،شوق بهار،تنهايی زمستان و آرامش پاييز.

چشم می بندم و آرام نجوا می کنم : تمام شدی...

و نفسم شمع را خاموش می کند.

+نوشته شده در جمعه 1 مهر1384ساعت0 قبل از ظهرتوسط شب بو |