تبليغاتX
گل شب بو

گل شب بو

فراموشی پس از زخم، زخم پس از فراموشی...این همه‌ی روزگار ما بود

 می خواهم مانند برگ های رنگ پریده که به هوس بوسه بادهای تازه از راه ناکجا رسیده ، دل از درخت می برند ، از عادات شما دل ببرم و بروم با هر چه تازه است و همسفر راه های نرسیدن شوم که تا انتهای ناکجای آمدن های بی برگشت کشیده شده.

می خواهم همین جای خستگی ، اندکی صبر کنم و پشت به این همه راه آمده و باز آمده ، چشم بر عادات شما ببندم تا در دورهای یک خواب ساده و خیس بیدار شوم.

دلم پی آخرین روز ماندن می گردد و قطره های گم شده باران...اینجا از هیچ دستی گرما به دستم نمی رسد ؛ عاشق شدن برای دست ها عادت شده !قلب ها عادت کرده اند همیشه برای کسی بتپند...چشم ها عادت کرده اند به دیدن نقاب ها و گوش ها به شنیدن دروغ ها... اینجا حتی آفتاب هم به هر روز آمدن و تابیدن عادت کرده است.

عادت عاشقی بماند برای شما ، همان دلهره آوارگی جاده های به دنیا چسبیده مرا بس است...بگذار حتی آفتاب فراموشم کند.

+نوشته شده در سه شنبه 22 شهریور1384ساعت0 قبل از ظهرتوسط شب بو |

 آنچه می خواهم تا زنده بمانم ، از تمام دنیا ، تنها نفسی است خیس که از سفر شالیزار های سبز بدون چمدان به سمت من باز آید...

آنچه می خواهم تا نفس بکشم ، از تمام دنیا ، تنها نگاهی است مهتابی ازتکه های شکسته آب در برکه های لرزان ،  زیر آسمان چراغانی شده...

آنچه می خواهم تا ببینم ، از تمام دنیا ، تنها بارانی است از تمام دریاهای دنیا که سایه بانی جز پر پرواز مرغان دریایی نداشته باشد...

آنچه می خواهم تا بشنوم ، از تمام دنیا ، تنها دریایی است که موج هایش را هیچ کس و هیچ چیز جز شن های نرم و مهربان ساحل پذیرا نیست...

آنچه می خواهم تا لمس کنم ، از تمام دنیا ، تنها ریگی است غلتان در رودخانه ای که آرامش شبانه جنگل را آشفته می کند...

آنچه می خواهم تا عاشق باشم ، از تمام دنیا ، تنها پنجره ای ست کنار رودخانه تا شالیزار های رو به دریا را در مهتاب شبانه نگاه کنم و گوش به صدای دریا بسپارم...

...و آنچه می خواهم تا دیگر دوستت نداشته باشم ، از تمام دنیا ، تنها گرفتن پنجره است.

پنجره را از من مگیر!

+نوشته شده در شنبه 12 شهریور1384ساعت0 قبل از ظهرتوسط شب بو |