سه شنبه 22 شهریور1384
عادت عاشقی برای شما
می خواهم همین جای خستگی ، اندکی صبر کنم و پشت به این همه راه آمده و باز آمده ، چشم بر عادات شما ببندم تا در دورهای یک خواب ساده و خیس بیدار شوم.
دلم پی آخرین روز ماندن می گردد و قطره های گم شده باران...اینجا از هیچ دستی گرما به دستم نمی رسد ؛ عاشق شدن برای دست ها عادت شده !قلب ها عادت کرده اند همیشه برای کسی بتپند...چشم ها عادت کرده اند به دیدن نقاب ها و گوش ها به شنیدن دروغ ها... اینجا حتی آفتاب هم به هر روز آمدن و تابیدن عادت کرده است.
عادت عاشقی بماند برای شما ، همان دلهره آوارگی جاده های به دنیا چسبیده مرا بس است...بگذار حتی آفتاب فراموشم کند.
شنبه 12 شهریور1384
پنجره
آنچه می خواهم تا نفس بکشم ، از تمام دنیا ، تنها نگاهی است مهتابی ازتکه های شکسته آب در برکه های لرزان ، زیر آسمان چراغانی شده...
آنچه می خواهم تا ببینم ، از تمام دنیا ، تنها بارانی است از تمام دریاهای دنیا که سایه بانی جز پر پرواز مرغان دریایی نداشته باشد...
آنچه می خواهم تا بشنوم ، از تمام دنیا ، تنها دریایی است که موج هایش را هیچ کس و هیچ چیز جز شن های نرم و مهربان ساحل پذیرا نیست...
آنچه می خواهم تا لمس کنم ، از تمام دنیا ، تنها ریگی است غلتان در رودخانه ای که آرامش شبانه جنگل را آشفته می کند...
آنچه می خواهم تا عاشق باشم ، از تمام دنیا ، تنها پنجره ای ست کنار رودخانه تا شالیزار های رو به دریا را در مهتاب شبانه نگاه کنم و گوش به صدای دریا بسپارم...
...و آنچه می خواهم تا دیگر دوستت نداشته باشم ، از تمام دنیا ، تنها گرفتن پنجره است.
پنجره را از من مگیر!
