تبليغاتX
شب بوي شب

یکشنبه 19 تیر1384

پشت این همه دور

 به انتهای هر چه پیش رو می رسم و آمدنم تمام می شود ؛ راه های بی ته دریا به من می گویند جاده تمامی ندارد و راه نرفته ای نمانده تا پای فرسوده کنی و چشم انتظار به افق بدوزی تا هلال نقره ای ماه را در آسمان بیابی...هر لحظه به دور خود می چرخیم بی آنکه ببینیم این پیچ ها را هزار بار رفته ایم و خود را نیافته ایم چه رسد به اویی که به دنبالش به دشواری ره می سپاریم .

همین جای هیچ کس نیست به دنبال تنهایی می گردم تا در کناره این دنیا ، پشت این همه دور، پشت به تمام کسانی که با مهربانی زندگیم را می گیرند و با لبخند انتظار محبتی بی شائبه دارند ، پشت به همه حرف های سایه روشن  در دل کاغذ های سپید و تمام آواهایی که از دور خوش است رو به ماه بنشینم و غربت لهجه در بغض های پراکنده که چون کاغذی مچاله در باد می دوند را چون پرهای گل قاصدک در خورجین کهنه ای جمع کنم...شاید بتوانم روزی کنار دریای خیس باران ، جایی از گمشدن ها قدم بزنم و آنها را به دست باد و باران و آب بسپارم.

نوشته شده توسط شب بو در 0 قبل از ظهر |  لینک ثابت  

دوشنبه 6 تیر1384

مقصدم هیچستان

 بوی خواب در شب گرم تابستانی در خانه و کوچه پيچيده...از کنار پنجره های نيمه باز که می گذری ، در ميان گرد و غبار داغ هوا تنها می توانی صدای بی صدای رخوت را بشنوی . نه باران بهانه طراوت می شود...نه عشق بهانه ای برای تبسمی بی رنگ.

امشب از اين شهر پر بهانه از پشت پيچ های راه های ناتمام که هيچ وقت به هيچ جا نمی رسد ، می روم . امشب چشم از آسمان با پولک های نقره ای اش می گيرم و بهانه های ساده برای چشمک زدن را به دست قصه های تکراری ليلی و مجنون می سپارم تا خوش باوری را برای هميشه فراموش کنم ؛ خوش باوری و سادگی...بهانه های عاشقانه و نگاه های کودکانه...تپش های بی مهابا و سردی اضطراب ديدن و گفتن...من امشب از شهر قصه های پر غصه سفر می کنم.

مقصدم ، آسمانی است بی رنگ تا ديگر دلتنگ آبی آن نشوم...ابرهايی است بی باران تا ديگر زنگ باران مرا به دنيای روياهای خيس چشمان آشنا نبرد...دشت های خشک است تا ديگر در انتظار رقص شاليزار ننشينم...دريايی بی آب است تا دلنگران نا آرامی موج ها نباشم...مقصدم آنجاست که هيچ کجا نيست.

تو پشت سر من پياله آب مريز که ديگر با من ميلی برای بودن و بازگشت نيست...

نوشته شده توسط شب بو در 0 قبل از ظهر |  لینک ثابت