از پس اين همه روز روشن و تاريک که روياهايم را پشت پيچ های رفته و نرفته می يابم و گم می کنم ، هنوز از پنجره ها نياموخته ام که گاهی هم بايد به روی باد های تند و باران های بی رحم زمستان بسته بود...گاهی هم بايد تاريک شد و از درون تاريکی همچنان تا نمی دانم چه وقت به باغ و برگ های هزار رنگ خيره شد...گاهی هم بايد پرده ها را کشيد تا از نگاه بيگانه هزار چشم به ظاهر مهربان در امان ماند...گاهی هم بايد با بخار گرم دهان کودکی يکی شد...گاهی هم بايد پذيرای بی چون و چرای قطره های باران شد و هيچ وقت فراموش نکرد که شيشه های پنجره را می توان با سنگ کوچکی شکست و يا با دستمال کهنه ای حتی برق انداخت...به شرطی که دستمال کهنه پاک باشد و در دست دوست . کاش می توانستم به خاطر بسپارم...کاش شاگرد خوبی بودم و خوب می آموختم از زندگی ، چطور می توان پنجره شد...پنجره ماند...با شيشه يا بی شيشه !
+نوشته شده در یکشنبه 8 خرداد1384ساعت0 قبل از ظهرتوسط شب بو |