دوشنبه 19 اردیبهشت1384
رنگیم کمان
ای کاش از پس هر غباری ، رنگين کمان بر چشمان بارانی ام خيمه می زد.
پنجشنبه 8 اردیبهشت1384
ماندگاری می خواهم
اينك تنها آسمان ، همان آسمان خاك گمشده ام است؛ روزها، دامن آبي خورشيد وحرير ابر و شب ها، چلچراغ تاريكي به چله نشسته اي كه مهتاب و من تنها مهمان هميشگي اش هستيم.
اينجاهر شب مهتاب آرام بر آب مي لغزد و با كرشمه هر موج مي رقصد... اما من عاشق حرير مهتاب بر سبزي جنگل و خاك سرد شبم ؛ عاشق دشت هاي مهتابي و نوازش نسيم بر شاليزارهاي بلند كه چون گيسوي زمين نرم نرمك در آغوش باد رها مي شوند ، عاشق كاج هاي سخت و هميشه سبز كه شب ها از هر شاخه شان هزار هزار سوزن نقره اي آويزان مي شود ، عاشق كوه هاي سخت كه گويي شب ها تا سحر به آسمان خيره مي شوند ، عاشق سروهاي ساده و صميمي كه گويي هر شاخه شان ماه را مي طلبد ، عاشق كوير كه آغوش باز مي كند تا مهتاب آرام و آهسته بر خاك تشنه بنشيند....
دلم براي ذكرهاي شبانه و راه هاي رفتن و باز نيامدن...براي جاده هاي نمي دانم از كجا آمده و به ناكجا رسيده... دلم براي ريشه در خاك زدن ...از آسمان طلا چيدن و با برگ ها رقصيدن... دلم براي سكوت و يكجا ماندن تنگ شده... اينجا غرق در سيالي اين آب شور براي زنده ماندن ، تنها بايد آواره بود... من دلم براي ماندگاري تنگ شده
.یکشنبه 4 اردیبهشت1384
راه رفته
راه رفته هميشه هموار است...نه بايد از راه ديگری رفت.به کجا،نمی دانم.فقط می دانم همه چيز آنسوی رفتن است . برای به دست آوردن آنچه می خواهم ، همه چيز را از دست می دهم و برای از دست دان آنچه بايد از دست بدهم ، تنها کافی است آن را نخواهم ، همين. همه چيز آن سوی خواستن و نخواستن است.
اينک توشه از کنار همه راه های رفته و باز نيامده بر دوش می کشم و کفش هايم در آغوش خاک فرو می روند...هر گام بوسه ای بر خاک می زند و از خاک جدا می شود . اما گويی اين کفش های کهنه تاب دوری از خاک را ندارند. بر تنم جز نوازش دست نسيم و مهتاب نيست و چشمانم تنها قاب درخشان شاليزارهای کنار راه است.
توشه ام پر از گل های خشک مريم است و اندکی باران آسمان خانه به همراه بوی تازه سلامی که اينک تنها يادگاری شده ، برای باز آمدن از راه های رفته .
می روم تا به آن سوی خواستن و نخواستن برسم...
