تبليغاتX
گل شب بو

گل شب بو

فراموشی پس از زخم، زخم پس از فراموشی...این همه‌ی روزگار ما بود

 راه خاکی است و پر از سنگ های کوچک و بزرگ؛ همان سنگ هايی که در کودکی بازيچه شوق لی لی من بود و اين روزها گاهی کسی با آن شيشه ای می شکند يا بر درياچه ای موج می اندازد . راه من ، راهی برای تمام فصول است؛ در پاييز ، چشم اندازی برای غروبی قرمز در پشت درختان رنگ به رنگ و باران برگ و بوی خاک خيس . در زمستان ، زمينی برای ابديت سپيد برف ها که آرام و بی صدا کنار يکديگر می نشينند و به آسمان خيره می شوند تا ابرها بار سفر ببندند و خورشيد نمايان شود . در بهار ، گهواره ای با کودکی خندان ، جوانه های سبز بر شاخه های خيس از برف درختان ، باد ، ابرهای پر طراوت بارانی ، مستی و سرخوشی گل های بنفشه در دامن خاک و در تابستان ، فراوانی ، لذت سيراب شدن از پی تشنگی و گرما ، آسايش سايه ای خنک در دشتی بيکران ، داغی آفتاب و خنکای چشمه ها و رودها ، آرامش دريا...

از ناکجا آمدم و به ناکجا می روم...اميدوار آمدم و با همه تلخی ها و نا ملايمات ، اميدوار می روم ، چون فصلی ديگر در راه هست و حتی اگر آن فصل زمستان باشد ، من از به تماشا نشستن بارش برف ، از سرمای شب های دراز و تاريک در کوچه پس کوچه های شهر هم می توانم لذت ببرم...فقط کافی است هميشه باور داشته باشم فصلی ديگر در راه است...!

اما تويی که آمدنم را ديدی ، کنار آتشم نشستی ، گرم شدی و با آمدن خورشيد ، سرما را فراموش کردی ، خاک بر آتشم ريختی...تويی که شب ها چشم بر آسمان پر ستاره ام دوختی و در کوير بی نشان راه آبادی يافتی و شب ها را زير سقف به صبح رساندی بی آنکه حتی سوسوی ستاره ای را به حريم خانه ات را دهی...تويی که در خزان و سرمای روزگارت دل به گل يخ بستی و او را شيفته کردی و با آمدن بهار و پر گل شدن خاکت ، آن را به فراموشی سپردی...تو که ساده از من گذشتی ! برای آخرين بار بود که برای تو نوشتم .

خداحافظ تا فصلی ديگر...اما بگذار عاشقانه بگويمت...هر ابری قاصد باران نيست.

+نوشته شده در شنبه 20 فروردین1384ساعت0 قبل از ظهرتوسط شب بو |

 حالا بازگشته ام از ميان تمام لبخند های نشسته بر لب از روی عادتی ديرين در ابتدای فصل رويش ، از ميان خروارها آرزوی خشک سال خوبی داشته باشيد!

اینجا فانوس های نیمه روشن خبر از رسیدن سپیده دمان می دهد و من در چشم اندازی از مه به خواب هایی می اندیشم که هیچگاه تعبیر نمی شود . دلم برای کودکی ام تنگ شده ؛ کودکان همیشه آنسوی مرز ناامیدی زندگی می کنند. می خواهم برخیزم،هر قدم ، قدم دیگری را  به راه می خواند و تا پایان این جاده ناتمام ، آوای هزاران گامرا می شنوم...خاطرات خوش سال های دور کودکی با شیرینی چسب ناک خود مرا زمین گیرهمین چشم اندازمه آلود می کند .

آهسته از میان کوچه های پر گرد و غبار کودکی گذر می کنم...چون کوچه های خشتی که باران دیوارهایش را روز به روزمی شوید و به زمین می سپارد؛ از آن همه کودکی تنها سایه هایی گنگ با شوق لیسیدن آبنبات چوبی، خریدن کفش های سفید و براق شب عید ، ماهی قرمز، دلشوره نا تمام ماندن مشق شب ، نگرانی پای تخته رفتن ،  پچ پچ های آهسته سر کلاس ، ذوق شنیدن زنگ تعطیل و آروزی رسیدن جمعه به یاد مانده است .

شاید باید از ماه بپرسم که روزهای تا آمدن دنیا را از بر است یا از جاده که مرا دور می کند؛ کودکی ام کجای تا اینجا گم شده؟

چشم های خیسم را رو به دشت هایی که ندیده ام می بندم ، شاید هنوز هم در جایی از گم شدن ها ، جا مانده ام . به خود نهیب می زنم درناکجای همین جای رفتن بمان تا پیدا شوی ! چشم باز می کنم . مه ناپدید شده و فانوس ها خاموش و خبری از سپیده دم نیست...روزی دیگر در هیاهوی گمگشتگی ها آغاز شده تا در گذر زمان تبدیل به خاطره ای رنگ و رو رفته شود . دلم برای کودکی ام تنگ شده...

 

+نوشته شده در یکشنبه 14 فروردین1384ساعت0 قبل از ظهرتوسط شب بو |

نگاهی به گذشته می کنم و می بينم راه رفته،دايره بيش نبوده...از آنجا که به ياد دارم و در دست ، اين راه را نه آغازی است و نه پايان :

۱۹ مهر ماه ۸۳

صبوری...صبوری...سکوت...کسی چه می داند شاید یکی از همین روزها برای همیشه صبوری پیشه کردم و سکوت. کاش میشد عابد و تارک شد و رفت تا به رود رسید . مثل سیذارتا!
۲۲ مهر ماه ۸۳
 
تازگی فهميدم که احساس آدما فقط می تونه مال خودشون باشه و نبايد اون ها رو واسه احساساتشون سرزنش کرد چه عاشق باشن چه نباشن .
۲۳ مهر ماه ۸۳
 
...آره این روزا هممون نوشدارو شدیم! 
۲۵ مهر ماه ۸۳
 
گاهی آسمان می خندد و ابر ها در چشمان من هستند...گاهی اشک در چشم آسمان است و من نفس می کشم..
۲۷ مهر ماه ۸۳
 
مهم اين است که هنگام فرو ريختن آواری بر سر ديگران نشوی! مواظب باش وقتی می شکنی شکسته هايت ديگری را زخمی نکند.
۲۸ مهر ماه ۸۳
 
چندان دخيل مبند که بخشکانی ام از شرم ناتوانی خويش:درخت معجزه نيستم،تنها يکی درخت ام
۲ آبان ماه ۸۳
 
بگذار باد به هر سو که می خواهد بوزد ، مرا گیسویی نیست که پریشان شود...بگذار راه پر از سنگ باشد ، مرا پایی نیست که از زخمش به درد آیم...اینک این نوشتن برای نمردن است
۵ آبان ماه ۸۳
 
من تکه ای از تاریکی هستم ، سوالی سمج ، ذهنی ساده ، عاشقی بی عشق،برگی از خاطرات دورترین رهگذر که لحظه ای از کنارم گذشته ، ناشناخته ای در قلمرو رویای انسانی در گوشه ای از زمین...
۱۱ آبان ماه ۸۳
 
...شالیزار با لباس بلند مهتابی اش با نسیم گرم صحبت بود...اما سبز! مثل خون من که حتی در تاریکی سرخ است و مثل من که حتی وقتی نمی دانی ، دوستت دارم !
۱۳ آبان ماه۸۳
 
انگار این دیریِِ مقدر، جوهره زندگی ست . اما با این اندوه پشت سر هم دیر آمدن چه کنیم ؟
۱۷ آبان ماه۸۳
 
نیازی به ماندن سر شاخه نیست...چرا که تو چون گیاهی که در شیار تاریک خاک رشد می کند ، آغاز شده ای !
۲۲ آبان ماه
 
روزهای سکوت، در غربت، آن چه فراموش نمی شود غربت لهجه هاست...اما، ماه مهتابی ام!این جا کسی لهجه غریب مرا نمی شناسد. گویی لهجه مردمان شهر من از یاد رفته است
۳۰ آبان۸۳
 
اینجا ناگهان آغاز همیشه دشوار است ، حتی آغاز ساده مهربان یک سلام... یک نگاه ! و من همیشه چه ساده از دشواری آن می گذرم و با همه ترانه های مهربان به استقبال شنیدن سلام از لبانم می روم
۳ آذر ماه ۸۳
 
من در شهری پر از بهانه برایت می نویسم... تو بهانه نگیر خوبم ، من این جا همه بهانه را گرفته ام ، تو فقط بخوان و ذکر بگو . من می مانم و عاشقی را تمام می کنم
۱۱ آذز ماه ۸۳
 
بیا از دنیای آزار های پی در پی آنان که در نمی دانم کجای نفهمیدن تو اتراق کرده اند ، کوچ کن ، من کنار آتشی گرم و خیمه ای ساده منتظرم...
۱۵ آذر ماه ۸۳
 
می دونم اين که اين جا شهر پر بهانه ای ست که من بايد همه بهانه ها را بگيرم...مبادا تو بهانه گير شوی !
۲۹ آذر ماه ۸۳
 
راستی چرا مردم فکر می کنند هر که در ایستگاه اتوبوس می نشیند در انتظار رسیدن به مقصد است و بی تاب رفتن ؟!
۸ دی ماه ۸۳

من در دیری بی دیوار نشستم تا در سکوت به عبادت تو بنشینم

۱۳ دی ماه ۸۳

بگذار هیچ کس نداند ، هیچ کس ! میان همه خدایان ، خدایی جز فراموشی بر این همه رنج آگاه نگردد

۱۹ دی ماه ۸۳

تنها چيزی که به نظر می رسد در اين دنيا حقيقت دارد ٬ تغيير است!!!

۲۲ دی ماه ۸۳

اين جا هر نفس غنيمتی است که شايد لحظه ای بعد به تاراج برود ٬ مثل روياهايت ٬ مهربانی ات ٬ آرزوهايت و عشقت...

۵ بهمن ماه ۸۳

مادربزرگ منتظرم نماند تا از راه برسم و به او سلام کنم...حتی بگويم خداحافظ !

۷ بهمن ماه ۸۳

امان از روزگاری که همگان می توانند بياموزند صداقت را در گفته هاشان به نمايش بگذارند . امان از روزی که ياد بگيريم دوست بداريم

۱۰ بهمن ماه ۸۳

هی ٬ تو...! آره تو رو می گم که داری وبلاگ من رو می خونی...اگه تو هم وبلاگ من رو واسه دل خودت می خوای ٬ بيا بهم بگو و فراموشم کن !

 

۱۳ بهمن ماه ۸۳

با بردن و باختن اندازه ات نمی گيرند

هرآنچه که هستی ٬ بهترينش باش!

۱۷ بهمن ماه ۸۳

گام های من سنگين و تنها بر جاده ای که در پيچ پيچ اين همه سيمان و آهن ، آهسته و آرام گم می شود و تمنا و فرياد يافته شدن نيز ندارد

۱۸ بهمن ماه ۸۳

بيا زير آسمان برفی ، بر هيچ جاده ای قدم نگذاريم...به احترام برف ها!

۲۴ بهمن ماه ۸۳

...اين جا من چون گياهی هستم که وارونه در ليوان آب می ميرد

۲۵ بهمن ماه ۸۳

حقیقت آن است که اعتراف کردن به " نمی دانم " ساده تر از گفتن " می دانم " است

۲۸ بهمن ماه ۸۳

بيا قلب ديگران را به خودشان ببخشيم و چشمان خشکشان را به آيينه ها . شايد که ما آمده ايم تا خدا تنها نباشد...

۳ اسفند ماه ۸۳

من چون نامه هايی که از غربت می آيند، از تمام جاده های انگار ناتمام دنيا می گذرم و هميشه دير به مقصد می رسم؛

۶ اسفند ماه ۸۳

بگویید چرا وجودم را ، وقتی نمی آیم...عشقم را ، وقتی نمی گویم...دلتنگیم را ، وقتی نمی نویسم...غصه ام را ، وقتی فریادنمی کنم...و تنهایی ام را ، وقتی آوار نمی کنم...انکار می کنید؟

۱۲ اسفند ماه ۸۳

چقدر احمقانه است که پشت پنجره مانده ام تا صدای سوتی ، تکان دست رهگذری ، خستگی را از تنم به در کند...پنجره من انتهای یک خیابان بن بست است

۱۳ اسفند ماه ۸۳

می دانم،حالا سال هاست که دیگر هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد

۱۸ اسفند ماه ۸۳

من اما جایی از گم شدن هایم در میان این همه نگاه نگفته و حرف نخوانده ، رو به رفتن های ناپیدا می نشینم و برای باران های نباریده شمع روشن می کنم

۲۱ اسفند ماه ۸۳

می دانم.باران همیشه از ابرهای حاصل خیز می بارد،اماگاهی به پای هرز علف هایی که فرصت روییدن از هر دانه گلی می گیرند...

۲۸ اسفند ماه ۸۳

در تمام این روزها،حتی تو هم نمی دانستی که راه نجات آفتاب،رفتن به سایه نیست

+نوشته شده در شنبه 13 فروردین1384ساعت0 قبل از ظهرتوسط شب بو |