تبليغاتX
گل شب بو

گل شب بو

فراموشی پس از زخم، زخم پس از فراموشی...این همه‌ی روزگار ما بود

 از این شهر پر بهانه میروم و تو تنها بهانه می شوی برای بازگشتن به شهر و زندگی.به لحظه ای از این سوی زندگی به آن سو پرتاب می شم و میان گنگی تحویل سال تنها به راه های نرفته ای می اندیشم که باید بی تو طی کنم.دلتنگ و خسته به این می اندیشم که نوروز برای همه ما تنها بهانه ای است برای به یاد آوردن همه کسانی که روزهاست به دست فراموشی سپرده ایم...بهانه ای برای لبخند زدن به یکدیگر و آرزو کردن سبزی و شادی برای هم ! اما من که همه کسم تویی و هر لحظه آرزویم برای تو بهترین هاست ، هر روز سالی بوده که پشت سر گذاشته ام و اینک می دانی چند ساله ام؟ با تو چقدر پیر شده ام...شاید 150 ساله ام ! این روزها نوروز نمی تواند بهانه ای برای شادی منی باشد که هر روز را با تحویل روز قبل آغاز کرده ام...

به این می اندیشم که آرزو کردن چقدر بیهوده است وقتی بی اختیار به سوی سرنوشتی نامعلوم می روی ! و دوست داشتن در این سرزمین ناآشنا و در این کویر تاریک،چقدر دردناک است...!و خواستن،چقدر کودکانه!

من هم حق دارم،از تمام زندگی،یک اسم ساده نصیبم شود....و کسی برایم از آوازهای تازه آدمیان بگوید...اما حتی اسم ساده من میان آیینه های تو در تو و غبار گرفته این شهر،گم شده! تو دستمال بر دست سعی می کنی آیینه روبرو را پاک کنی...اشتباه نکن ! خلاص فقط کبوتری خسته از چاقوی پر سوال،نجات سایه سار آسمان آبی نیست.اما در تمام این روزها،حتی تو هم نمی دانستی که راه نجات آفتاب،رفتن به سایه نیست.اما این همه را من می دانستم و به تو گفتم...ببین که از کجا به کجا رسیده ام که امروز تو با مهربانی می خواهی به من راه نجات آفتاب را بیاموزی...

در این شهر کوچه ها،همه بن نست است و ما در دایره تکرار این راه های بسته، به دنبال هیچ می دویم،اینجا تنها سکوت است و غبار آمده با باد اسیر در بن بست های شهر بی عابر ما.

اینک با بهانه شما می روم که نوروز را جشن می گیرید...با بهانه شما آرزوی سبزی و شادی می کنم...با بهانه شما پای سفره می نشینم و به ماهی قرمز خیره می شوم...با بهانه شما سال نو را تبریک می گویم!اما من که خوب می دانم،حتی بهانه هایتان هم تکراری است و گم در کوچه های بن بست.این جا کسی صدای کسی را نمی شنود...بگذارید بی بهانه بمانم.

+نوشته شده در جمعه 28 اسفند1383ساعت0 قبل از ظهرتوسط شب بو |

 از روزهای گمشده ای می آیم که دفترم پر بود از حرف های باران خورده ، از قلمرو آفتاب می گذرم و از جاده سراغ آخرین حرف گمشده و غروب نگاه های آشنا را می گیرم .این جا پر است از راه های نرفته برای سفر ، اما راه های بی ترانه ، بی ماه و بی باران !من اما جایی از گم شدن هایم در میان این همه نگاه نگفته و حرف نخوانده ، رو به رفتن های ناپیدا می نشینم و برای باران های نباریده شمع روشن می کنم و از آسمان سراغ خواب های خیس را می گیرم ؛ بی قرار از دیدن رویای بوی خاک خیس و عاشقانه های گندم و باد...همه می گویند ، فراموشی ما آسمان را غافلگیر می کند که ناگاه بی امان می بارد...اما من می گویم امشب آسمان مرا فراموش کرده که هم نقره ماه را از من دریغ کرد و هم نم باران را . گویی تمام عمر غبارآلود و نیمه تمام می زیستم که اینک تمام شده ام !

این روزها گویی فراموشی معنای واژه ها ، رسم عاشق کشی است...این روزها گویی عشق تنها کلمه ای سه حرفی است که به راحتی می آید و می رود ؛ چون دوره گرد آشنایی که هر غروب غمگین جمعه از خلوت کوچه های باریک و کهنه شهر می گذرد و همه پنجره ها به آمدنش و رفتنش عادت کرده اند ؛ گویی دوره گرد ، تنها خاطره رنگ و رو رفته ای است که نمی توان وجودش را انکار کرد ، همین.

در میان این همه بی نشانی و این همه راه که از ناکجای زمین می آید و به هیچ کجا نمی رود ، مجالی برای حضور نیست تا بگویم...

+نوشته شده در سه شنبه 18 اسفند1383ساعت9 بعد از ظهرتوسط شب بو |