تبليغاتX
شب بوي شب

جمعه 1 خرداد1388

باید قدمی کم کنم

نگران‌ام نباش. تو که بهتر از همه می‌دانی فروخوردن این بغض‌ها، مثل نفس کشیدن‌ است برای دلم...به همان اندازه ساده و بی اراده.
آنچه سخت است، شنیدن صدای تو از راهی دور، پشت تمام خاطرات خاک گرفته است و دم بر نیاوردن
آنچه گران است،بودن هنوزه‌ء توست و من و نبودن راهی که از خانه‌هایمان بگذرد. تا این قدم‌های ناتمام جایی، حوالی بودن نفس‌های تو تمام شود
آنچه نفسگیر است، پیدا شدن من است از پس پیچ‌های راه نرسیدن. باید همان جای نمی‌دانم کجا می‌ماندم...نمی‌دانم کدام قدم را اضافه برداشتم. باید قدمی کم کنم
آنچه سخت است زمزمه نوای خاطرات بودن توست...عاشقه و پر احساسه...اشکاش مثل الماسه...
باید قدمی کم کنم.دستم را بگیر...من پیدا شده‌ام. تو بیا و گم کن مرا.

نوشته شده توسط شب بو در 7 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 12 بهمن1387

پرت

سخت شده

همه چیز

می ترسم

نوشته شده توسط شب بو در 1 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 22 دی1387

تماشا

خیال نمی‌کنم. رویا نمی‌بافم. باشد. گلایه هم نمی‌کنم. همین جای نمی‌دانم به کجا نرسیده می‌ایستم و فقط تماشایت می‌کنم. این هم غنیمتی است
نوشته شده توسط شب بو در 1 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 16 دی1387

تمامی ندارد عاشقیت من به تو

عاشقیت من به تو تمامی ندارد...چیزی ست...حسی در جریان...که می رود لحظه به لحظه. من هر لحظه به تو آنگونه عاشقم که لحظه قبل چیزی کم داشت و از لحظه بعد چیزی کم دارد.

نوشته شده توسط شب بو در 10 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 15 دی1387

مردمان فراموش شده من

دور و دیر به نظرم می آید زندگی به شیوه عادت. عادت مردمان از یاد رفته ای که تنها تکرار دمادم نفس هایشان است، نماد زنده بودنشان؛ با عادت های ساده ای چون لبخند زدنی، گلایه ای، دوست داشتنی...و غرق شدنی در مسیر هر روزه.

مردمان سرزمینم به عادت هایی ساییده و فرسوده اسیر شده اند. کسی نیست بی دلیل لبخندی بزند...گاهی بغضی کند از سر دردی کوچک...گلایه ای کند از سر مهر...یا دوست بدارد از سر بی نیازی.

مردمان از دست رفته من، لبخند می زنند به حساب باز شدن راهی...بغض می کنند به نمایش مظلومیتی...گلایه می کنند از سر توقعی...دوست می دارند از سر منطقی...مردمان بیچاره من...مردمان فراموش شده من...دلم می گیرد برای زندگی از یاد رفته تان...دلم می گیرد.

نوشته شده توسط شب بو در 10 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه 13 دی1387

زمان را کش می دهم

کش می دهم. بازی می کنم با این دقیقه ها...انتظار نمی کشم. انتظار برای وقت هایی است که قرار است تمام شود...روزی...جایی...دیر شاید. اما تمام می شود. اما این دقیقه ها را تمامی نیست...من کش می دهم زمان را...کش می دهم. من قرار نیست برسم.هیچ زمانی، منتظر رسیدن من نیست. هیچ جایی، برای تمام شدن آمدنم آغوش باز نکرده. هیچ کسی نیست تا نشانه رومش تا برسم و تمام کنم جدایی را.هیچ دوست داشتنی نیست که به سرانجام برسد...خب اما دوست داشتن های من اینگونه است: دوست بدار، بگذار و بگذر!...

کش می دهم زمان را...اگر نمی توانم انتظار بکشم...فقط می توانم دوستت داشته باشم،بگذارمت و بگذرم...


نوشته شده توسط شب بو در 3 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 12 دی1387

کسی دست زندگی مرا بگیرد

نابینای من بود شیرینی زندگی. نابینای جوانی ام. نابینای منی که بودم...هر چند نیمه تمام.کسی عصایی به زندگی من ببخشد. کسی دست زندگی ام را بگیرد...این راه ناصاف است، پر پیچ و خم. کسی به زندگی بگوید، می تواند با دست هایش مرا بخواند...به خط بریل آفریده اندم؛ دستانش از روی انحنای تنم که بگذرد...از پیچ و تاب موهایم...از مژه های آویخته ام...حرف های مگوی ام را می خواند...یا نه فقط اندکی در ارتعاش صدایم مکث کند...اندکی در گرمی نفس هایم...

کسی دست زندگی مرا بگیرد...

نوشته شده توسط شب بو در 5 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 12 دی1387

کلمات خسته مرا بفهم

برای روزهای خالی هم باید فکری کرد.باید کنجی داشت. باید کمی نرم کنار کشید و کلمات را یکی یکی، دانه به دانه...روی بند دل پهن کرد...کمی نگاهشان کرد. کمی خواندشان...به آواز. باید کمی دلجویی کرد از کلمات...از دوستت دارم های گمشده...از تنهایی های تنها مانده...از سکوت های حرام شده...

برای روزهای خالی، باید بتوان زندگی کرد...

تنها. با کلمات...چرا که هیچ چیز جز کلمات جاودانه نیست...هیچ چیز جز کلمات همیشه در کنار دل مان نمی ماند. بفهم...این را برای روزهای خالی بفهم...

نوشته شده توسط شب بو در 2 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 24 مهر1387

من گم شده‌ام، مرا پيدا كن

نگران نگفته‌هاي مانده در راه نباش.اينجا كه آوازشان مي‌دهم هيچ كس نيست. گفته بودم مي‌آيم از سفر تا تمام دوستت دارم‌هاي راه را به تو بسپارم.گفته بودم از راه مي‌رسم و همه نذرهايم را يكجا تمام مي‌كنم و تن به گرماي تنت مي‌دهم.

نمي‌دانم كجاي اين همه آمدنم بود كه مي‌خواستم راهي به آرزوهاي تو بيابم.فقط مي‌دانم راه‌ها بس كه پيچ در پيچ بود، جايي ميان تپش‌هاي مكررت گم شدم.نذرهايم نيمه تمام ماند و آمدنم ميان راه رسيدنم تمام شد.

من از اين گمگشتگي مي‌ترسم.مرا پيدا كن.

نوشته شده توسط شب بو در 10 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 13 مهر1387

با مدارا نوازش مي‌كنم

گفته بودي از مردمان قبيله بي چتري؛ گمان كردم مرد باراني.ايستادم و ديدم تنها مشتي خاكي.چتر بغض بر چشم كشيدم و رفتم.جاده مرا گم كرد...حالا كه برگشته‌ام، به جاي حرف‌هاي هميشگي برايت كمي مدارا آورده‌ام با اندكي نوازش، از نمي‌دانم كجاي دوست داشتني كه پشت پيچ‌هاي به راه نرسيده ماند.
نوشته شده توسط شب بو در 2 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •