تبليغاتX
گل شب بو
من پشیمان نیستم!من به این تسلیم می‌اندیشم...به این تسلیم دردآلود
رفتنت را تمام کن تا من تمام نشده ام.چقدر این راه رفتن را می روی و بس نمی کنی!من در آستانه فصل رسیدنت به شاخه ها روبان می بندم...سبز...قرمز...آبی.
می دانم تو با این دخیل ها نمی آیی.من اینجا برای دل ساده باد بهانه بازیگوشی می تراشم.
زیر درخت روبان هایم می نشینم و راه زمان را می بندم تا تو به راه آمدن بیایی...
گوش کن !...اینجا کسی هنوز زمزمه باران و ماه می گوید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 تیر1387ساعت 5 بعد از ظهر  توسط شب بو  | 

رفته بودم جایی میان راه‌های نیامده بمانم و فراموش کنم این تو بودی که چسبیده بودی به راه‌های بی ته دنیا و کفش‌هایت نذر نرسیدن داشت همیشه.رفتم...ماندم...کندم و برگشتم.می‌دانی که درها باز می‌شوند تا بسته شوند...بسته می‌شوند تا باز شوند.رفته‌ها می‌روند تا بازگردند و آمده‌ها می‌آیند تا بروند.دست من و تو نیست که دایم یادآوری‌ام می‌کنی ذکر باران بگویم که عشق بیاید و بماند یا من بروم و نیایم!

گیرم من جاده نگاه من به خاکی زد...گیرم تو نفهمیدی بغض من کجای این آوار ناگهانی خاطرات مکث کرد...گیرم من تو را نفهمیدم و تو مرا....ما که طعم رنگ بنفش را در مه شبانگاهی شب‌های زمستانی خوب می‌شناسیم.

همین کافی است تا به روی من نیاوری دیوار من این نیست که شب‌ها رو به آن می‌خوابم و با نگاهم هر روز یادگاری لای جرزهایش می نویسم.

همین کافی است تا به روی تو نیاورم مجالی برای حضورت نیست...

+ نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 11 بعد از ظهر  توسط شب بو  | 

من ایستاده ام . همه راه را روی خاک خزیدم تا خورشید اول روی تو بتابد
حالا می ایستم و تو را خاک می کنم.

+ نوشته شده در  جمعه 9 فروردین1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط شب بو  | 

تو اگر در قلبت ، جایی برای ماندن دیدی مرا از هم خوابگی این سرما رها کن . نهراس ! آغوشت را نمی گیرم . قلبت را تمام نمی کنم . چشمانت را نمی بندم . من به بوسه ای کوچک ، نوازشی کوتاه یا نگاهی از تو دلخوشم. من که پیشتر گفته بودم ...دلخوشی های من کوچک است.

بیا و فقط جایی در گمشدن هایم ، بمان . تو بخواب ! من خیال می کنم بیداری . تو چشم هایت را ببند ! من خیال می کنم خیره در چشم منی . تو سکوت کن ! من خیال می کنم مشق عشق می کنی... توبیا ! فقط خیال هایم را پاک نکن.

+ نوشته شده در  جمعه 21 دی1386ساعت 10 بعد از ظهر  توسط شب بو  | 

دست می کشم روی خیال نازک بودن با تو...واژه ها چروکیده می شوند و من میان چین و شکن ها ، دنبال کلمه های کهنه ام می گردم : دوستت...عزیزم...عاشقم...دل...دارم...تنگ
ناامید که شوم از پیدا کردن عاشقانه های با تو بودن ، پیچ می پیچد و من با پیچ گرد خودم تاب می خورم.
چشم می بندم...تار خاطره را می گیرم و به پود دلم می بافم . حالا نوک انگشتان کوچک من ، تاب خورده میان خیسی هیجان و داغی بی تابی روی پوست نرم تو کشیده می شود و پود دلم پاره می شود .
...من با تار تنهای خاطره بدون پود دلم ، چه کنم ؟

+ نوشته شده در  شنبه 26 آبان1386ساعت 1 قبل از ظهر  توسط شب بو  | 

راهی از چشم های خیسم تا محرم ترین ساعت ماه هست که هر شب بی شتاب از آن می گذرم . سر هر پیچ شمعی روشن می کنم و تمام وقت هایی که ندارم را نذر پیدا شدن خواب های گم شده ام می کنم .
می دانم...،خوب می دانم همیشه که قرار نیست پنجره رو به دنیا باز شود...می دانم جهان همیشه به روشنی حرف های ما نیست...می دانم این راه ها به زمین چسبیده اند...
اما محض آن همه ذکر " دوستت دارم " و زمزمه " ماه...باران " ، همه رفتن را در جاده های بی آمدن خلاصه نکن ! مگر نه اینکه می گفتی دنبال چند قدم زیر نور ماه می گردی ؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 11 بعد از ظهر  توسط شب بو  | 

مداد رنگی هایم را با تو قسمت می کنم تا سفید ها را رنگی کنیم . آبی برای خیال تو ، قرمز برای قلب من . صورتی برای نرمی تن تو ، سورمه ای برای آسمان شب من . سبز برای روییدن حس تو ، بنفش برای سردی دست من . زرد برای درخشش چشم تو ، قهوه ای برای لحظه های من...
مانده سیاه و سپید ! سیاه را تو بردار برای نه گفتن هایت ، سفید را من برای نوشتن هایم ! حالا بخوان...

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مهر1386ساعت 9 بعد از ظهر  توسط شب بو  | 

واژه جدایی را از تمام روزهایم خط می زنم و چشم بسته در این تاریکی غرق شده در رویا ، دنبال لبت می گردم...تا به تو بسپارم جان به لب رسیده ام را.
همین جای رفتن می مانم و در بوی خاک نم زده ، دم می زنم و دل می بندم به آوارگی قلب ساده ام . اگر کرم ابریشم بودم ، پس از این همه دم زدن در این پیله تنهایی...امروز باید پروانه ای می شدم برای غافلگیر کردن آسمان.
اما نه ! امشب فراموشی آسمان را غافلگیر کرده...امشب باران می بارد.
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مهر1386ساعت 10 بعد از ظهر  توسط شب بو  | 

گفته بودم . بارها همین جای نمی دانم کجا ، گفته بودم من می مانم و عاشقی را تمام می کنم . حالا تو باز بگو باد به هر سو که می خواهد بوزد . حالا من باز هر شب کنار ماه و چتر و سکوت ، ذکر دوستت دارم بگویم...آهسته و پیوسته . حالا تو باز بگو گره های باد باز نشدنی است . حالا من باز در تب شالیزار مهتاب زده موی باد به بند دل ببافم . حالا تو باز بهانه شهر کلافه و روز نیامده را بگیر . حالا من باز تمرین بلاتکلیفی و آفتاب نشینی می کنم . حالا تو باز بگو نمی آیم . حالا باز من چمدان ببندم که می آیم ...
راست می گفت : گاهی چه فرقی می کند علف تلخ را بکنی یا ساقه ترد سبز را ؟ پرده های کشیده شده ، پشت به بهار ایستاده اند...
حالا باز تو...حالا باز من...

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مهر1386ساعت 9 بعد از ظهر  توسط شب بو  | 

همین جای رفتن ، می مانم و آهسته آهسته زمزمه می بافم و به دست باد می دهم . باد به باد گره می زنم تا به خیسی تن تو برسم .
آواز سر نمی دهم دوستت دارم هایم را تا باز بگویی فالش می خوانم . دورتر از این بی کجایی می نشینم و آرام آرام زمزمه می کنم .
تو هم بیا و وقت هایی که نداری ، یک شب ، گره از باد بگشا...من کنار آخرین گره ، خیس نشسته ام.

+ نوشته شده در  جمعه 6 مهر1386ساعت 10 بعد از ظهر  توسط شب بو  |