تلخ ترین قهوه ات را مهمانم کن. همین جای رو به هیچ دنیا که با روزی می آید و با شبی باز می گردد. نگه دار گهواره زمان را که در رفت و آمد میان روز و شب گیج و مبهوت ماندگاری ست. بیا بنشین کنارم. بیا،...تا با لهجه بارانی ام برایت از این رفت و آمد بی تو بگویم. بیا تا بگویم این همه آوار ناگهان غم، از کجا روی کودک زندگی ام خیمه زد. بیا تا بگویم چطور این غم که روزی آوار شد، امروز پناهم شده
+ نوشته شده در دوشنبه 9 آذر1388ساعت 6 بعد از ظهر  توسط شب بو
|
نیازی به این همه گم کردن نبود تا جایی میان روزهای تازه از راه رسیده، ببینم همانم که بودم. می دانم، قائده بازی هیچگاه عوض نخواهد شد. گمان می کردم رفتن، دور و دیرم می کند. اما همیشه این رفتن بود که مرا به تو می رساند.
حالا بعد این همه رفتن و رسیدن و تمام شدن، هنوز طعم نگاه آشفته ات خاطرم مانده. هنوز جا مانده ام میان تو و دیوار و نفس های ترسیده ام. جا مانده ام همان جای نمی دانم کجا، میان پرهیزهای عاشقانه ام، میان پیاده روی های طولانی مان، زیر باران. جا مانده دستانم بین دست های نرم تو در خداحافظی ناتمام مان.
من تمام مدت پشت این پیچ نشسته بودم و گمان می کردم، راه رفتن را می روم....قرار بود باد را به باد گره بزنم بلکه به تن خیست برسم...دلم در دست باد رفت.
+ نوشته شده در شنبه 7 آذر1388ساعت 11 بعد از ظهر  توسط شب بو
|
نگرانام نباش. تو که بهتر از همه میدانی فروخوردن این بغضها، مثل نفس کشیدن است برای دلم...به همان اندازه ساده و بی اراده. آنچه سخت است، شنیدن صدای تو از راهی دور، پشت تمام خاطرات خاک گرفته است و دم بر نیاوردن آنچه گران است،بودن هنوزهء توست و من و نبودن راهی که از خانههایمان بگذرد. تا این قدمهای ناتمام جایی، حوالی بودن نفسهای تو تمام شود آنچه نفسگیر است، پیدا شدن من است از پس پیچهای راه نرسیدن. باید همان جای نمیدانم کجا میماندم...نمیدانم کدام قدم را اضافه برداشتم. باید قدمی کم کنم آنچه سخت است زمزمه نوای خاطرات بودن توست...عاشقه و پر احساسه...اشکاش مثل الماسه... باید قدمی کم کنم.دستم را بگیر...من پیدا شدهام. تو بیا و گم کن مرا.
+ نوشته شده در جمعه 1 خرداد1388ساعت 7 بعد از ظهر  توسط شب بو
|
عاشقیت من به تو تمامی ندارد...چیزی ست...حسی در جریان...که می رود لحظه به لحظه. من هر لحظه به تو آنگونه عاشقم که لحظه قبل چیزی کم داشت و از لحظه بعد چیزی کم دارد.
+ نوشته شده در دوشنبه 16 دی1387ساعت 10 قبل از ظهر  توسط شب بو
|
دور و دیر به نظرم می آید زندگی به شیوه عادت. عادت مردمان از یاد رفته ای که تنها تکرار دمادم نفس هایشان است، نماد زنده بودنشان؛ با عادت های ساده ای چون لبخند زدنی، گلایه ای، دوست داشتنی...و غرق شدنی در مسیر هر روزه.
مردمان سرزمینم به عادت هایی ساییده و فرسوده اسیر شده اند. کسی نیست بی دلیل لبخندی بزند...گاهی بغضی کند از سر دردی کوچک...گلایه ای کند از سر مهر...یا دوست بدارد از سر بی نیازی.
مردمان از دست رفته من، لبخند می زنند به حساب باز شدن راهی...بغض می کنند به نمایش مظلومیتی...گلایه می کنند از سر توقعی...دوست می دارند از سر منطقی...مردمان بیچاره من...مردمان فراموش شده من...دلم می گیرد برای زندگی از یاد رفته تان...دلم می گیرد.
+ نوشته شده در یکشنبه 15 دی1387ساعت 10 قبل از ظهر  توسط شب بو
|
کش می دهم. بازی می کنم با این دقیقه ها...انتظار نمی کشم. انتظار برای وقت هایی است که قرار است تمام شود...روزی...جایی...دیر شاید. اما تمام می شود. اما این دقیقه ها را تمامی نیست...من کش می دهم زمان را...کش می دهم. من قرار نیست برسم.هیچ زمانی، منتظر رسیدن من نیست. هیچ جایی، برای تمام شدن آمدنم آغوش باز نکرده. هیچ کسی نیست تا نشانه رومش تا برسم و تمام کنم جدایی را.هیچ دوست داشتنی نیست که به سرانجام برسد...خب اما دوست داشتن های من اینگونه است: دوست بدار، بگذار و بگذر!...
کش می دهم زمان را...اگر نمی توانم انتظار بکشم...فقط می توانم دوستت داشته باشم،بگذارمت و بگذرم...
+ نوشته شده در جمعه 13 دی1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط شب بو
|
نابینای من بود شیرینی زندگی. نابینای جوانی ام. نابینای منی که بودم...هر چند نیمه تمام.کسی عصایی به زندگی من ببخشد. کسی دست زندگی ام را بگیرد...این راه ناصاف است، پر پیچ و خم. کسی به زندگی بگوید، می تواند با دست هایش مرا بخواند...به خط بریل آفریده اندم؛ دستانش از روی انحنای تنم که بگذرد...از پیچ و تاب موهایم...از مژه های آویخته ام...حرف های مگوی ام را می خواند...یا نه فقط اندکی در ارتعاش صدایم مکث کند...اندکی در گرمی نفس هایم...
کسی دست زندگی مرا بگیرد...
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 دی1387ساعت 5 بعد از ظهر  توسط شب بو
|
برای روزهای خالی هم باید فکری کرد.باید کنجی داشت. باید کمی نرم کنار کشید
و کلمات را یکی یکی، دانه به دانه...روی بند دل پهن کرد...کمی نگاهشان
کرد. کمی خواندشان...به آواز. باید کمی دلجویی کرد از کلمات...از دوستت
دارم های گمشده...از تنهایی های تنها مانده...از سکوت های حرام شده...
برای روزهای خالی، باید بتوان زندگی کرد...
تنها.
با کلمات...چرا که هیچ چیز جز کلمات جاودانه نیست...هیچ چیز جز کلمات
همیشه در کنار دل مان نمی ماند. بفهم...این را برای روزهای خالی بفهم...
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 دی1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط شب بو
|